تبليغاتX
آب و آتش

بودا در تجربه عرفانی خود به این نتیجه می رسد که زندگی رنج است مرگ رنج است درد رنج است مگر آرزوهای اندکی داشته باشیم .

هر انسانی در نخستین گامهای خود برای زندگی  ، رنج را تجربه می کند .  حتی آنها که چون بودا در باغی شکوهمند محبوس و در ناز و نعمت غرقه اند روزی بر حسب اتفاق یا سرنوشت و یا هرچه نامش می دهی از باغ خوشبختی شان بیرون می روند و طعم رنج را می چشند . وقتی رنج به سراغت می آید نیاز به سلاح داری . بعضی با بذله گویی و ساده انگاری با رنج هایشان می جنگند برخی دیگر رنجهایشان را انکار می کنند . دسته ای به خدای مهربان تکیه می زنند و دسته ای دست به دامان دوستان ، مشاوران و آدمهای با تجربه می شوند . همه این راهها می تواند از شدت رنجهایمان بکاهد . وقتی با رنج مقابله می کنی بتدریج متوجه می شوی که مقاوم و صبور شده ای ، پوست کلفت شده ای درست مثل کرگدن . بعد گاهی از کرگدن شدن خودت هم رنج می بری و دلت می خواهد روحی لطیف و حساس داشته باشی .

نمی شود ازرنج گریخت . بعضی رنج ها را باید گوشه ای از اتاقت بگذاری و تماشایش کنی و به بودنش عادت کنی . بدترین شیوه برای مقابله با رنج انکار آن است . شاید این یک تجربه شخصی باشد اما به یک بار امتحان کردن می ارزد . اگر رنجی داری تمام تلاشت را برا ی مبارزه با آن به کار ببر اما گاهی برای خودت و رنجهایی که بر دوشت سنگینی می کند سوگواری کن . خودت را آزاد بگذار تا ناسزا بدهد بشکند مایوس باشد ، بگرید و حتی از حال برود . بعد وقتی در نهایت ضعف هستی از خودت بپرس می خواهی فردا هم این طوری باشی می خواهی بعد از این ، چنین زندگی داشته باشی  ؟ اگر شخصیت محکمی داشته باشی به خودت تشرخواهی زد که بس است دیگر . موش نباش . کرگدن باش و با غرور زندگی کن .

من امروز برای خودم سوگواری کردم و از فردا کرگدن خواهم بود !

+ نوشته شده توسط نوشینه در چهارشنبه سوم خرداد 1391 و ساعت 1:10 |

" آ "اولین  عضو خانواده بود که سال70  مهاجرت کرد . او که دوران کودکی اش را در فرانسه گذرانده بود اصلا با نرمهای جامعه  آن روز هماهنگ نبود . دوست دخترهای زیادی داشت و حتی !آنها رابه خانه دعوت می کرد و به راحتی سرکارشان می گذاشت . به همین دلیل با وجود هوش سرشاری که داشت دررشته خوبی قبول نشد و پدردکترش تصمیم گرفت او را به کانادا بفرستد تا بدون دغدغه !!تحصیل کند و چنین هم شد . آنجا مهندسی اش را گرفت و کسی هم به خاطر دوست دخترهای متعددش بهش سرکوفت نزد . تاسال 80 همه جوانان فامیل سخت مشغول تلاش و تحصیل بودند و کسی به فکر خارج رفتن نبود که یکهو "ک " تصمیم گرفت برود . او مهندس کامپیوتر بود اما عشق و علاقه اصلی اش موسیقی بود و در  حد  ممکن هم در موسیقی موفق شد اما کدام دختری می تواند در این کشور به موسیقی بپردازد و قله ترقی را بپیماید ؟

 " ک " راهی اتریش شد و آنجا دو تا مدرک فوق لیسانس موسیقی گرفت و شهرت خوبی در هنرش " سوپرانو " کسب کرد . بعد از" ک "انگار شرایط اجتماعی مرتبا برای جوانان فامیل سخت تر شد . دو سال بعد " ش "برای تحصیل در مقطع دکتری راهی مالزی شد . آن موقع پذیرش در مقاطع بالای تحصیلی دانشگاه آزاد به راحتی حالا نبود و ازدانشگاه بین المللی ورشته های پولی دانشگاه های دولتی  خبری نبود . سال 84 "م " هم ویزای کار گرفت و راهی استرالیا شد . او پزشک بود و از گرانی و تورم و در آمد پایین و شرایط اجتماعی به تنگ آمده بود . سال 85 "ف" هم برای ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس راهی سوئد شد . او خیلی زود فهمیده بود که در ایران موفقیت شغلی در خوری نخواهد داشت و می دانست که  به جای یکسال خانه نشینی و جان کندن برای قبول شدن در مقطع ارشد دانشگاه های دولتی می تواند به اروپا برود و در دانشگاهی با رتبه علمی بالاتر درس بخواند . بعد از آن " ب" هم به کانادا رفت او دانشجوی ارشد فیزیک هسته ای بود اما شغل خوبی نداشت و از سختگیریها  و تورم جان به لب شده بود .

یک ماه دیگر " ب " هم راهی استرالیا می شود . او تنها کسی است که با تحصیلات ارشد مهندسی دانشگاه شریف تصمیم داشت ایران بماند و برای بدست آوردن شغلی مناسب مبارزه کند . خیلی تلاش کرد و به خودش سخت گرفت اما در نهایت با نومیدی دست از تلاش کشید و برای ادامه تحصیل  پذیرش گرفت . او می گوید دلم نمی خواست بروم اما همه جا پارتی بازی است ضابطه ای در کار نیست و استعداد آدم هرز می رود . یک ماه بعد از "ب " برای بدرقه "ن " نیز عازم فرودگاه امام خمینی خواهیم شد . او به تازگی کار آموز وکالت شده اما می گوید ترجیح می دهد برای ادامه تحصیل  راهی اروپا شود و آینده بهتری برای خودش بسازد و از زندگی اش لذت ببرد . ..

این پایان ماجرا نیست " س " که دانشجوی  امیر کبیر است گزینه بعدی است . او مطمئن است آن سوی مرزها در شرایط بهتری تحصیل خواهد کرد و برای روزی که بتواند از یک دانشگاه خارجی پذیرش بگیرد لحظه شمار ی می کند .

مایوس کننده است که بگویم در این چند سال همه جوانان فامیل مهاجرت کرده اند . براستی ما به کجا می رویم ؟

 

+ نوشته شده توسط نوشینه در دوشنبه یکم خرداد 1391 و ساعت 19:34 |

از یک هفته پیش شروع شد . دوستان پیامک می زدند برای یاد آوری روزی که قراراست ازمقام زن تجلیل شود . اولین پیامک به طنزتوصیه می کرد که روزی صد بار ذکر " به جهنم اگر برام کادو نخرید " را تکرارکنید تا افسرده نشوید .   

داشتم به این فکر می کردم که مقام زن درجامعه ما چیست ؟ نمی خواهم تحلیلی جامعه شناختی ارائه دهم . خیلی ساده  و خودمانی می پرسم مقام زن چیست ؟

-         مادری بعد سالها زندگی مشترک و به ثمر رساندن پنج فرزند همسرش را از دست می دهد  . ارث شوهر برای او درصد ناچیزی از  خانه است . فرزندان همه چیز را می فروشند و سهم مادر را هم می دهند . مادرپس از سی سال خانه اش را ترک می کند و  اجاره نشین می شود . اندوخته ناچیزهمسرش برای تامین مخارج زندگی اش کافی نیست  . هر وقت فرزندان به سراغش می روند آهی می کشد که : از شما انتظار نداشتم .

          بچه ها هم می گویند : باید پدر قبل از مرگ سند خانه را به اسم شما زده بود .ما خرج زندگی شما را می دهیم و بیش از آن در توانمان نیست  .

        که مقصر است ؟ بچه ها که بیش از حق قانونی به مادر نداده اند یا مرد که خانه  را به نام همسرش نکرده یا قانون که حق کمی برای مادر قائل شده ؟

-         زن تازه سی ساله شده . پسر دوساله اش  را گذاشته زیر سینه که شیر بخورد و اشکهایش را نبیند . می گویدساعت دو نیمه شب من و پسرش را از خانه بیرون انداخت . نه جایی را داشتم برم و نه روی پناه بردن به کسی برام مونده بود . حالا هم جز پسرم هیچی نمی خوام . کلفتی می کنم و خرجش را در می آرم . اما پنج سال دیگر او می تونه پسرم را ازم بگیره ...دادگاه هم رفتم و شکایت کردم ... ماشینی را که با پول خودم خریده ،  تصاحب کرده و به اسم خودش زده نمی توانم پس بگیرمش . خیلی قلدر ه .  هر کاری ازش بر می یاد  . پول وکیل هم خیلی زیاده . وکیل تسخیری هم کار زیادی برام نمی کنه ...

که مقصر است ؟ زن که تنها سرمایه زندگی اش را به همسرش داده تا چرخ زندگی را  بچرخاند و یا مرد که خیانت در امانت کرده شاید هم قانون که برای رسیدن این زن  به حق مسلم اش موانع دست و پا گیری وضع کرده ؟

-         هزار خورشید درچشمهای دخترک می درخشد . نمی توانم نگاهم را از صورت زیبایش بگیرم . حتی وقتی گریه می کند زیباتر می شود . می گوید به اصرار مادرم ازدواج کردم ، نخواستم دلش را بشکنم . حالا مادرم از همسرم خوشش نمی یاد ، دو تا پایش را توی یک کفش کرده که طلاق بگیرم . همسرم رفتار خوبی با من نداره اما من نمی خوام از بیست و یکسالگی مطلقه بشوم .

که مقصر است ؟ مادر که حق دختر دانشجویش را برای تصمیم گیری در باره ازدواج و طلاق به رسمیت نمی شناسد یا دختر که حقوق انسانی خودش را نمی شناسد ؟ شاید هم جامعه مقصر باشد که طی دوازده سال آموزش رسمی نتوانسته مهارتهای اساسی زندگی را به  این مادر و دختر بیاموزد؟

-         دخترک با برادرش قهر کرده . می گوید او کار خوبی دارد و می تواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد . من بیکارم و شوهرم هم وضع مالی خوبی ندارد . چه می شود اگر ارث پدریمان را برابر تقسیم کنیم . چه می شود اگر گذشت کند .؟ تمام سالهایی که پدر بیمار بود من پرستاری اش کردم مثل گل نگهش داشتم و نگذاشتم زخم بستر بگیرد اما آن خدابیامرز اصلا به فکر من نبود . اوضاع زندگی من را می دانست اما وصیت نکرد من و برادرم برابر ارث ببریم .

که مقصر است ؟ برادر که حق قانونی خودش را تصاحب کرده  ، دختر که بیش از آنچه برایش تعیین شده می خواهد یا پدر که حقوق برابر برای فرزندانش قائل نشده ؟ شاید هم مقصر  قانون باشد  که نیاز این زن را نادیده گرفته ؟

...

می توانیم صدبار در صدا و سیما و روزنامه ها و رسانه ها تکرار کنیم روز زن مبارک .اما نمی توانیم وضعیت زنان را در جامعه مان نادیده بگیریم !

 

 

+ نوشته شده توسط نوشینه در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 10:18 |

از قدیم گفتن : شانس فقط یکبار در خونه ادم رو میزنه .

پدرم(خدا رحمت کنه امواتتان را ) اعتقاد داشت که شانس همیشه در حال زدن در همه خانه هاست اما ما صداشون رو نمی شنویم . ما فقط صدای  اونایی رو می شنویم که صداشون بلنده .

یک شغل خوب،یافتن دوست خوب، انتخاب همسر و ......همه صدای آشنای در زدن شانس توی گوش هامونه.

همه ما منتظر در زدن شانس خودمون هستیم تا ازش استفاده کنیم و نزاریم تلف بشه.

یه شانس ممکنه به هر طریقی در خونه ما رو بزنه فقط باید بخوبی تشخیصش بدیم و توی هوا بگیریمش!

یه شانس ممکنه برای فرار از گرما در سایه دیواری نشسته باشه..........

دیروز که برای فرار از گرمای 40درجه جنوب در سایه دیواری حرکت میکردم با پیرمرد رفتگری برخورد کردم .عرب زبان بود.کیسه پلاستیکی شیرینی در دستش بود. با هجه عربی - فارسی شکسته ای پرسید: تاریخ مصرف شیرینی ها گذشته ؟

نگاهی به کیسه انداختم .هیچ اثری از تاریخ ، قیمت و بارکد نداشت.

همین ها را بهش گفتم و پرسیدم از کجا پیداش کردی؟

گفت: توی اشغالها ! میخام ببرم خونه برای بچه هام.

و دوباره پرسید:یعنی اینا خراب شدن؟ اگه بخورن مریض میشن؟

گفتم : نمیدونم حاجی ، ولی به ظاهرش نمیاد خراب باشن!

پیرمرد کیسه را توی وسایلش گذاشت و رفت.منم توی کوچه بعدی پیچیدم و رفتم.توی راه به فقر و بدبختی این مرد خیلی فکر کردم.با خودم گفتم الان این شیرینی ها را به بچه هاش میده و احتمال مریضیشون هست ، کاش........کاش برایش یک بسته شیرینی بخرم و دویدم بطرفش....هر چه گشتم اثری ازش نبود........

......................................

شانس"برای شاد کردن دل چند بچه" در خونه ی من را زده بود اما تشخیصش نداده بودم.....

صدای در زدن شانس پرده گوش هایمان را بلرزه در میاورد ؛ اگر کمی توجه کنیم!

+ نوشته شده توسط کافور عشق در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 10:0 |