پایان یا آغاز

دیروز خبر ناراحت کننده ای شنیدم یکی از دوستان بعد از بیست سال زندگی مشترک طلاق گرفته بودند حال آن که من همیشه فکرمی کردم اینها زوج موفقی هستند .  نمی خواهم در مدح یا مذمت طلاق بنویسم طلاق جزئی از زندگی شهرنشینی است و پیش می آِید ولی نوع طلاق این زوج برایم جالب بود . خانم که چند سالی بود حق طلاق  گرفته بود بناگاه آن را به اجرا گذاشته بود و همسرش از دیدن طلاقنامه دچار شوک عاطفی شده بود و شرایط سختی را تجربه می کرد . من همیشه طرفدار حق طلاق برای زنها بودم و هستم ولی با خودم فکر می کنم آیا نباید هر یک از زوجین قبل از طلاق دیگری را نیز برای آن آماده کند ؟ زنی که علیرغم میل شوهرش از حق طلاق خود استفاده می کند همانقدر مقصر است که اگر مردی چنین کند . به خصوص برای  ازدواجی که بیست سال طول کشیده و فرزندانی حاصل آن هستند طلاق باید با رضایت و توافق و شرایط دوطرفه صورت بگیرد .

تنها چیزی که می توانم بگویم این است که جامعه در حال گذار ما برای خیز برداشتن از وضعیت سنتی به پیشرفته هنوز سالها فرهنگ سازی نیاز دارد

تجربه باشکوه

تاحالا دقت کرده اید که بیشتر ترانه های موفق از هجر و غم جدایی است نه از عشق . انگار تجربه دوری و فراق و حتی عشق یک سویه باشکوه تر از خود عشق است . البته این که شاعران بیشتر برای این موضوعات نوشته اند یک علت روانشناختی هم دارد . وقتی عاشقی و کنار معشوق هستی ذهن آرامش دارد ولی وقتی فراق و هجر و خیانت اتفاق می افتد مغز شروع می کند به فعالیت و شعر و ترانه خلق می شود  .

اگر بخواهید روان شناسانه نگاه کنید  عمرا بتونید با این ترانه ها حال کنید .

انرژِی هسته ای حق مسلم شماست !

همین دوماه پیش بود که توی خیابانهای مرکز شهر ورشو مردی چشم آبی و چهارشانه جلوی ما ایستاد . زل زد به چشمهامون و گفت : انرژی هسته ای حق مسلم شماست .

توی چشمهایش یک دنیا تمسخر بود . خواستیم چیزی بگوییم اما انگار لال شده بودیم . خودش هم از عکس العمل ما می ترسید چون تند و سریع رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد . بعدش ما ماندیم با کلی شرمندگی و سوال ...

- انگار خیلی بلند بلند فارسی حرف زده بودم

- آبرویمان رفت . مار را این طوری می شناسند ؟

- این پسره چه خوب فارسی حرف می زد . لهستانی بود اما تیپش ؟

.

.

.

امیدوارم از این پس  او تمرین کند که  وقتی بار دیگر ایرانی دید ، بگوید:  امنیت و آرامش حق مسلم شماست !

شکر گزاری

خدایا ازت متشکرم .این که در هیچ سازمان دولتی و غیردولتی کت و کلفتی کار نمی کنم شاید خواسته تو نباشد اما این که آدم آزاد و کم در آمدی هستم و دست به اختلاس و رشوه خواری و گردن کلفتی و تحمیق وفریب نمی زنم حتما خواست توست پس شکرش واجب است . ممنونم خدای مهربانم !

پ.ن:امروز رادیو خبر از اختلاس 35 میلیاردی یک کارمند شرکت نفت اراک می داد . غیر قابل باوره !  این کارمندها عجب مخ هایی هستند بدون اطلاع رئیس روساشان چه کارها می کنند . (:d

کرگدن  

یه رمزی هست بین من و دوستم که باعث می شه احساس قدرت کنم .

کرگدن یعنی بیمارم اما کم نمی یارم

 یعنی من قربانی بیماری نیستم

یعنی من تعیین می کنم چه حالی داشته باشم

نه عوامل جسمی و اجتماعی

...

خب کمی آبادانی است

اما به نظرم جواب می دهد

شما هم امتحان کنید

پایان

امروز برای من روز تلخی است روزی که احساسم بد جوری بر عقلم غلبه کرد روزی که به یک آدم بی ثبات اعتماد کردم . امروز روز شیرینی هم هست روزی که فهمیدم نباید کسی را به خاطر تجربیات ناگوارم ملامت کنم . خشم ثمری جز پریشانی و غمگینی ندارد . هر تجربه ای در زندگی فرصتی است برای تکرار نشدن اشتباهات . من امروز حتی یاد گرفتم خودم را هم ملامت نکنم . زندگی یعنی اشتباه کردن . افتادن . زخمی شدن و برخاستن .

زندگی بدون اشتباه مرداب است . من از مرداب بودن بیشتر از اشتباه می ترسم . 

پس اعتراف می کنم :

اگر اشتباه کردم تقصیر خودم بود نه دیگری و نه دیگران پس کسی را سرزنش نخواهم کرد

مسئولیت اشتباهم را می پذیرم ولی خودم را ملامت نمی کنم .

نمی دانم شاید بار دیگری هم پیش بیاید که اشتباه کنم ولی می دانم این بار سنجیده تر عمل خواهم کرد

تنها آرزویم این است که خدای مهربانم مرا دوست بدارد و ببخشد . همین ...


دوچرخه کلاس ندارد !

پدرم را همیشه با دوچرخه اش به یاد می آورم . گرچه سالهاست آن را کنار گذاشته و ماشین سوار شده اما من هنوزم همان طوری تصورش می کنم . خیلی از هم سن و سالهای بابام اون موقع دوچرخه سوار می شدند اما کم کم ماشین ها زیاد شدن و خیابانها تنگ . دوچرخه ای ها از میان ماشین ها می گذشتند و گاهی از ماشین سوارها فحش می شنیدند . این طوری شد که بابام و خیلی ها دیگه دوچرخه هاشونو کنار گذاشتن . خب فقط آدمای بی پول و بی ماشین دوچرخه سوار می شدند ... این روزهای اخیر که چند پایتخت اروپایی و آدمهای باکلاس و مرفه ای را  که با دوچرخه رفت و آمد می کردند ، دیدم ؛ به حال خودمون افسوس خوردم . اگر لاین ها ی مخصوص دوچرخه ساخته می شدن . اگر فرهنگ دوچرخه سواری تبلیغ و حفظ می شد الان این قدر آلودگی هوا و بیماری های جسمی و روحی نداشتیم .  کاش شهردارهایمان یکسری به آن ور آب بزنند ...

داستان آن دخترک ...


 

از وقتی به خاطر دارم عاشق داستان شنیدن و داستان خواندن بوده ام . هروقت اتفاق تازه ای در زندگی ام پیش می آمد اولین فکری که به ذهنم خطور می کرد این بود که می شود از آن یک داستان خوب ساخت . ولی تا دیروزاعجاز داستان را حس نکرده بودم ...

معصومه با آن عینک آفتابی صورتی و شال سفیدش روبرویم نشست . گفتم توی اتاق عینکت را برنمی داری چشمای قشنگتو ببینم .

خندید . مادرخوانده اش با آن لهجه شیرین تاتی اش که سخت می فهمیدش گفت : تا به الان دوماست که آوردمش  د خونه مان .از همو دم اول که رفتم شیرخوارگاه د گردنم آویزون رفت و گفت بالاخره پیدا رفتید !

معصومه عینکش را روی بینی اش جابجا کرد وگفت : وقتی کوچولو بودم اینا منو توی جنگل گم کردن .

گوشه چشمهای مامانش برق می زد : نمدونم چی بش بگم همش مپرسه چرا گمم کردین با ای سوالاش ما ر گیج منه ؟

پرسیدم : وقتی توی جنگل گم شده بودی کی پیدات کرد . کی بردت شیرخوارگاه ؟

-         یک رودخونه پر آب اون جا بود . آبش سیاه بود ، ناشور بود . منو برد و برد و برد تا رسیدم به شیرخوارگاه .

گفتم : می تونی نقاشی اش کنی ؟

گفت  من مهدکودک رفتم و دستهای کوچکش مشغول شدند  .

وقتی نقاشی اش را می کشید با خودش حرف می زد : من هی شنا کردم و هی کوسه هایی را که دیدم کباب کردم و خوردم و باز شنا کردم . مامان بابام توی اون آب نبودند من خودم شنا می کردم .

پدرش با تعجب پرسید : کوسه خوردی ؟

معصومه خندید و عینکش را از صورتش برداشت . چشمهای مشکی درخشانی داشت .   

سلام

دلم برای همه دوستان مجازی تنگ شده . واقعا حسرت اون روزهای رونق وبلاگ نویسی را دارم .

این روزها همه اش دارم با این و آن در باره فتوای آیت الله بیات زنجانی حرف می زنم . من توان جسمی روزه را ندارم و پزشکان مرا از آن معاف کرده اند اما فتوای ایشان در باره امکان نوشیدن آب برای آنها که دچار عسر و حرج می شوند مایه خوشحالی ام شد ولی هرچه به دوستان وآشنایان می گویم با آن که استقبال می کنند و خوششان می آید ولی ترجیح می دهند ساعتها بخوابند وروزهافلج باشند تا به این فتوا عمل کنند . دارم فکر می کنم ما چقدر خشکه مقدسیم و چطور می توانیم کاسه داغ تر از آش باشیم ؟!!

وانت نوشت

خیلی وقته این جا ننوشتم با این که حرفای زیادی برای گفتن هست حال کمی برای نوشتن دارم

این وانت نوشت را امروز دیدم فکر کردم بد نیست این جا بگذارمش :

آسمان گرفته بود

باران می بارید

کودکی آهسته گفت :

گریه نکن خدا

درست می شه یه روز ...

شادی !

من خوشحالم تو خوشحالی او خوشحال است ما خوشحالیم . آنها خوشحال نیستند ...

امیدوارم این شادی با پشتکار و تلاش خودمان پایدار بماند .

روزهای حسرت بار ما !

همه عمرمان شد همین روزهایی که می آیند و می روند و ما را با آرزوهایمان جا می گذارند  . همین شب هایی که آه می کشیم و تمام می شود . آه برای حسرت هایمان : حسرت آزاد اندیشیدن  ، بی واهمه حرف زدن ، گفتگوی بی تزویر ، حسرت دیدن صداقت ، راستی  ، ایمان ، عشق ...

این روزها

این شبها

این عمر ماست که می گذرد

هر که او از همزبانی شد جدا           بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونکه گل رفت و گلستان در گذشت     نشنوی زان پس زبلبل سرنوشت

پررویی

به فرزندانمان روابط اجتماعی را بیاموزیم و بر تکرار و تمرین آن بیش از انجام تکالیف تحصیلی تاکید کنیم . اگر روابط اجتماعی و مهارت دفاع از حقوق خویشتن را  به خوبی آموزش بدهیم او در هر سطحی که باشد می تواند شرایط خود را ارتقا دهد ولی اگر کودکمان خجالتی کم رو  گوشه گیر و قانع باشد بهتر است درس هم نخواند . پررویی از واجبات جامعه کنونی است !

دانشگاه ما

فکر می کنم دانشگاه ما توی دنیا نظیر ندارد . این هم دلیلش  :

هرسال به تعداد دانشجویان افزوده می شود اما فضای آموزشی تغییری نمی کند این است که گاهی استاد هست دانشجو هست اما کلاس رفته گل بچیند .

هرسال به تعداد اساتید اضافه می شود . هشتاد درصد اساتید حق التد ریسی هستند . نه قراردادی با آنها بسته می شود و نه بیمه می شوند . حقوقشان هم ترمی ماکزیمم پانصد شصد تومان است و البته با یک ترم تاخیر پرداخت می شود ولی صدای هیچ کسی در نمی آید چون اکثرا برای گرفتن چند واحد خودشان را به آب و آتش زده اند .

رشته های روان شناسی مشاوره و علوم تربیتی در دانشگاه ما دایر است اما مرکز مشاوره ای وجود ندارد !

در اکثر کلاسها ویدئو پروجکشن نصب است اما یا لپ تاپ خراب است یا مسئول مربوطه نیست یا ... وبه هر حال  استفاده چندانی از ان نمی شود .

رابطه استاد دانشجو نمره محور است . یعنی دانشجو فقط می گوید ارفاق کنید نمره بدهید و استاد هم می گوید اگر .... نمره می دهم یا درس بخوانید و نمره گدایی نکنید

اگر به دانشجویی بگویی برای فهمیدن و اموختن درس بخوان می گوید لطفا از خواب بیدار شوید

تحقیق های دانشجو ظرف یک ساعت از کافی نت ته خیابان تهیه می شود آن هم وقتی دانشجو می فهمد میان ترمش را بد داده و البته بعضی ها می گویند لطفا اول برگه مان را تصحیح کنید اگر نمره کم داشتیم برویم تحقیق بیاوریم !

اگر نمره دانشجویی کم شود زنگ می زند و ... و ... استاد را یکی می کند و یا مودبانه می گوید مثل این که شما از انداختن ما لذت می برید ویا خجالت نمی کشید چنین نمره بدی به ما داده اید .

روز معلم کسی به استاد تبریک نمی گوید البته اعضا هیئت علمی مستثنی هستند و از سوی ریاست تشویق می شوند . البته قبلا همه شام دعوت می شدند اما امسال به دلایل مالی فقط شعری نوشته و در دفتر اساتید نصب شده : ... جور استاد به ز مهر پدر

با این حال دانشگاه ما باحال ترین دانشگاه دنیاست چون روی بنر سفیدی که برای نظر پرسی انتخابات بر دیوار نصب شده یکی با خط درشت نوشته : اگه عشق همینه اگه زندگی اینه نمی خوام چشمام دنیا رو ببینه !

 

حیرت !

این روزها فقط باید انگشت حیرت به دندان گزید و حرفها و افشاگریهای مطرح را خواند و استغفرالله گویان دست به دعا برداشت : خدایا متشکرم که مرا جزو جماعت دروغگویان ، مفسدان ، اختلاس گران ، رشوه بگیران ، کوران و کران  فهم لا یعقلون و جیره خواران قرار نداده ای .

درماندگی

انسانها وقتی می فهمند که نمی توانند تغییری د ر محیط ایجاد کنند دست از تلاش بر می دارند و به شرایط بد کنونی خود قانع می شوند روان شناسان  به این سکون و سکوت درماندگی آموخته شده می گویند . درماندگی یعنی :

رفتار ، خواسته ها و گفتار ما تاثیری در تغییر شرایط جامعه ندارد . اگر اجناس گران را بخریم یا نخریم فرقی ندارد آنها باز هم گرانتر می شوند . اگر با آنها که دچار فساد مالی هستند برخورد بکنیم یا نکنیم باز هم آنها موفق هستند . رای بدهیم یا ندهیم فرقی نمی کند آن که قرار است انتخاب شود ، می شود ...

 

تنهایی

هر جای خانه خالی از توست

ای کاش وقتی می رفتی

جای خالی ات را با خود می بردی


سالی که گذشت

دلم می خواهد مفصل در باره سال نود و یک بنویسم اما از بس خسته ام  ذهنم را نمی توانم متمرکز کنم . چرا ما زنهای ایرانی سال نو را با خستگی شروع می کنیم ؟

 مشکل تنها خانه تکانی نیست . خرید و پر کردن یخچال و فریزر، گل کاری باغچه ها و پیش بینی هر چیزی که باعث شادمانی و آسایش خانواده بشود زن را خسته و ناتوان می کند . مدتهاست نوروز که از راه می رسد به خودم می گویم : خب پانزده روز گارسون ، آشپز و مستخدم تمام وقت هستی . خودت را آماده کن ... با این حال عید را دوست دارم . این روزهای پرشتاب و شلوغ را . دور هم بودن،گفتن و خندیدن و البته غذا پختن و خوردن .

حالا که تقریبا همه کارهای مربوط به عید تمام شده جلوی لپ تاپم نشسته ام و فکر می کنم که  بازهم یکسال از عمرمون گذشت . اماغصه هامون کمترنشد  .به جاش کاستی هامون بیشتر شد و بیشتراز همیشه  آه می کشیم .

امسال دخترم برای ادامه تحصیل عازم خارج از کشور شد و من به اندازه همه روزهایی که برای بزرگ شدنش زحمت کشیدم غصه خوردم . حالا که بعد از هفت ماه می خواهد برگردد احساس می کنم او کسی است که دارد جوانی من را زندگی می کند . اگر من در این سالها اوین را تجربه کردم او دانشگاهها و اساتید و دوستان خوب را تجربه می کند . آیا این برای یک مادر که روزگارسختی را پشت سر گذاشته قانع کننده ست ؟

هست و نیست . مهم قناعت و رضایت من نیست . مهم این است که بعد از این به خودم خواهم گفت سال نود و یک سالی بود که عزیزم برای همیشه ما و کشورش را ترک کرد . سالهای بعد  مادران دیگری هم چون من خواهند بود . هر سال عده ای کشورشان را به امید زندگی بهتر ترک خواهند کرد  و ما می مانیم وخاطره هاشون . راستی راستی  چه روزهای سختی بر ما گذشت و می گذرد. امیدوارم امسال معجزه  بشود و شادی و سرور و شادکامی مهمان خانه هامان باشد . امیدوارم ... واقعا امیدوارم گرانی ، تورم ، بیکاری ،دروغ ، فساد و استبداد دست از سرمان بردارد و ... امیدوارم هرگز امیدمان را از دست ندهیم .

نوروزتان پیروز

 

به یک دوست مهربان با ظاهری آراسته نیازمندیم !

بعد از سفر به خوزستان مرتب به این فکر می کنم که مطلبی در باره اش بنویسم اما نمی توانم . علتش هرچه هست مربوط می شود به دوستان خوب خوزستانی ام که در این سفر میزبان ما بودند . معمولا خیلی راحت می شود از بدی نوشت و از حس های آن خلاص شد اما نوشتن از خوبی و مهربانی دشوار است . وقتی می نویسی از حس خوبی که وجودت را پر کرده ، خالی می شوی و این چیزی نیست که من دلم بخواهد .

... نمی دانستم خوزستان جلگه ای سبز و با نشاط است . دیدن رنگ سبز چمنی دشتها ، گلهای ریز سفید و زرد ،مزارع نیشکر و گندم ، آبگیرهای کوچک و پرندگان دریایی جورواجور سخت شگفت زده ام کرد .  شهربه یاد ماندنی شوشتر با آبشارهاو بناهای  باستانی ، زیگورات چغازنبیل ، شوش و محوطه باستانی اش با  ستون ها و شیرهای سنگی هخامنشی اش . آبادان با اروند رود زیبا و بناهای سوراخ سوراخ به یاد مانده از جنگ ، خرمشهراز نو بنا شده ، شلمچه مظلوم  و موزه جنگ که می توانست هنرمندانه طراحی بشود  . اهواز و کارون و پل های زیبایش و البته فلافل خوشمزه و تندش . هیچیک از این دیدنی ها به اندازه خونگرمی و محبت مردم مهربان خوزستان مرا تحت تاثیر قرار نداد . همیشه فکر می کردم خوزستانی ها همان چیزی هستند که صدا و سیما تبلیغ می کند . مردمی که با چادر و حجاب زنانشان از خون شهدا پاسداری می کنند اما این سفر به من فهماند که خوزستانی ها را نمی شناسم . خانمهای خوش لباس و آراسته آبادانی و اهوازی که بی مزاحمت گشت ارشاد در مراکز خرید رفت و آمد می کردند و اطلاعیه ای که بر شیشه مغازه ای چسبانده شده بود : خانمی با ظاهری آراسته جهت فروشندگی نیازمندیم .

وقتی با خنده و تعجب این نوشته را خواندم دوست مهربانم گفت : عجیب نیست . همه همین طور می نویسند . توی روزنامه محلی هم همینه !

چقدر سفر خوب است . کاش می توانستم بیش از این سفر بروم و همه ایران را ببینم . سفر وقتی بهتر است که میزبانی با محبت داشته باشی. کسی که گرمای دوستی اش را تا زنده ای توی قلبت احساس  کنی .

همین جا از دوست عزیزم خشکه مقدس ، همسر صمیمی و خانواده با صفایش تشکر می کنم همیشه شاد و سرزنده و بر قرار باشید . ماهمیشه به دوستی شما نیازمندیم .

 

این طوری که ما هستیم ...

از وقتی سگ ماده ای  را برای نگهبانی به باغ برده ایم شاهد رفتارهایی هستم که بلانسبت خیلی شبیه رفتاری است که با ما زنها می شود مثال می زنم :

اوایل سگمان آزاد بود و می توانست توی باغها و مزارع گندم بچرخد و بدود و از زندگی اش لذت ببرد تا این که بالغ شد و سرو کله سگهای نر پیدا شدند که همه جا تعقیبش می کردند . تا این جای ماجرا مشکلی نبود اما خیلی زود مردم روستا شاکی و گله مند به سراغمان آمدند که سگ شما سگهای ما را از کار و زندگی گذاشته . آنها ،  گله را به امان خدا رها می کنند ومی آیند این جا .

 عین آدمهای گناهکار که فاسقی را امان داده ، توضیح دادیم  : ما نمی دانستیم این سگ ماده است وگرنه به روستا نمی آوردیم و حالا شما ببخشید زنجیرش می کنیم تا سگهایتان برایتان گوسفند داری بکنند .

اما ماجرا به همین جا ختم نشد . ما سگمان را بستیم ؛ اما سگهای آزاد روستا از زیر فنس  و در می آمدند و ما مجبور بودیم  نگهبانی بدهیم ، مواظب باشیم و سگهای مزاحم را دور کنیم . هرچند وقتی می خواستیم توی دشت گشت بزنیم سگمان را می بردیم و باز مزاحمها دنبالش می آمدند و ما خجالت می کشیدیم که توی روستا انگشت نما شده ایم و دلمان می خواست اصلا چنین سگی نداشتیم و می گفتیم کاش راهی بود و می شد  ماده بودنش را پنهان کنیم .

بدترین روز وقتی بود که به ناچار از وسط روستا گذشتیم و سگهای روستا دوره مان کردند و برای تصاحب سگ مان به جان هم افتادند و یکدیگر را خونین و مالین کردند . زنهای روستایی با خشم به ما گفتند که دیگر حق نداریم با این سگ به روستا بیاییم و ما به فکر افتادیم سگمان را سر به نیست کنیم و از شرش راحت شویم .

خوشبختانه کمی بعد او باردار شد و پسرانی به دنیا آورد . توله سگها بزرگ شدند و کار ما را راحت کردند . سگهای ماده را همان اول از بین بردیم تا چند باره شرمنده نشویم . حالا سگ مادر در زنجیر است و توله سگهای نر آزادند و چهار چشمی مواظبند و نمی گذارند سگ بیگانه ای وارد باغ بشود . مردم روستا با تمسخر نگاهمان می کنند چون می دانند بزودی توله سگها خود برای تصاحب مادرشان با هم خواهند جنگید . ما فکر می کنیم به اجبار وسط ماجرای فسق و فجوری افتاده ایم که آخر ندارد . مردم روستا می گویند سر به نیستش کنید و همسرم کم کم دارد راضی می شود .

 

داماد مرده

هرگز فکر نمی کردم روزی به یک مرد مرده بله بگویم . اما حالا دارم همین کار را می کنم  . بیشترش تقصیر مامان بود . از بس اصرار کرد که مگه خودت نگفتی پسر خوبیه و کسی ازش بدی ندیده ؟مگه نمی گفتی دوستش داری ؟ این همه خواستگارو رد کردی واسه کی ؟ حالا چته دختر ؟

 اولش دلم راضی نمی شد اما وقتی مامان زل زد به چشمام و آخرین جمله کوبنده اش را با اشک و آه گفت : حالا که مامان و بابای مسعود راضی شدن و اومدن خواستگاری  ... نتونستم مقاومت کنم  . البته خیلی حرفها بود که می توانستم در جواب مامان بگویم . مثلا می توانستم حرفهای خودش را یادش بیاورم وقتی می گفت که این پسره کار درست درمان نداره و خانواده اش به ما نمی خوره یا وقتی می گفت تو یه الف بچه بیشتر می فهمی یا من و بابات . دلم می خواست همه حرفهایی را که پنج سال تمام آوار می شد روی سرم و منم تحویل مسعود می دادم سرش آوار کنم ، اما سکوت  کردم . نمی توانستم حرف بزنم . اصلا مگر نمی گویند سکوت سرشار از ناگفته هاست . مامان خوشحال شد از سکوتم . زنگ زد به مامان مسعود و گفت : افسانه خانم ما قبول کردیم خدا هم راضی باشد.  خنچه تو سفارش بده . لباس دامادی پسرت رابخر .

صدای خنده افسانه را می توانستم بشنوم . خنده ای پر از بغض و گریه . نمی دانم چرا اما حس می کردم ته دلش هنوزم راضی نیست . شاید تنها به خاطر دل خاموش مسعود آمده خواستگاری ام . شاید فکر می کند مرده ها هم دل دارند و دلشان می شکند .

قرار مدارها را مامان و افسانه گذاشتند . سفره عقد را روی مزار مسعود می چیدند . افسانه خانم می خواست با دست و دلباز ی خرج کند . غروب همان روز رفت پاساژ گلدوزها و یک سفره مشکی با حاشیه سفید سفارش داد و ازمغازه آمد بیرون . توی پاساژ کمی قدم زد و به ویترین مغازه ها نگاه کرد . چادر مشکی اش را کشیده بود روی صورتش تا یک وقت آشنایی را نبیند که مجبور باشد به سلام و احوالپرسی . آن وقت می توانست بگوید که یک سال پیش پسرش مرده و حالا او می خواهد تدارک عروسی ببیند ! افسانه طول پاساژ را تا آخرش رفت اما  برگشت به همان مغازه و سفارشش را کامل کرد : یک قلب سفید هم بدوزید کنار سفره . .. اصلا دوتا سفره بدوزید با دو تا قلب سفید ... حالا دلش آرام گرفت فکر کرد همه زورش را به کار بسته و سنگ تمام گذاشته است . قبلا شنیده بودم از دور  و نزدیک که افسانه خل شده و دیوانه بازی در می آورد اما بعد این سفارش دیگر مطمئن شدم که عقلش پاره سنگ بر می دارد . افسانه با قدمهای تند و مصمم رفت به راسته چینی فروشها . توی هر مغازه سرک می کشید و یک جمله را تکرار می کرد : چهار تا ظرف شیک مشکی می خواهم  ؟ و برای این که نگاههای پرسشگر فروشنده اذیتش نکند بی معطلی توضیح می داد : واسه سفره عقد !

و فروشند ها بلا استثنا می پرسیدند : حالا چرا مشکی ؟

افسانه هم چادرش را می داد زیربغلش ، راهش را می کشید و می رفت و زیر لب غر می زد : ظرف داری بفروش نداری خفه شو ...

آخر بازار یک مغازه بود که ظرفهای بلور مشکی پایه دار و کنگره ای اش را چیده بود توی ویترین . افسانه لبخند زنان وارد شد . یکراست رفت سراغ آنها و دو دست از هر کدام خرید . فروشنده که جوانی بود با موهای تنک و صورت سرد و بیروح ، برای خالی نبودن عریضه گفت : به خوشی استفاده کنید . افسانه  از کوره در رفت که :آخه کی تا حالا ظرف مشکی را برای خوشی برده که من دومش باشم .

پسر شانه هایش را بالا انداخت که : می شود صد تومن  ؟

مامان خوشحال نبود . اولش که با من حرف می زد و می خواست راضی ام کند خوشحال بود . اما بعد از آن ندیدم که بخندد . حتی دریغ از یک لبخند . دلم می خواست باها ش حرف بزنم . اما او انگار صدای من را نمی شنید بس که ضجه می زد و اشک می ریخت . به خودم گفتم :این عروسی نوبره به خدا . سفره عقد مشکی روی مزار ، اشکهای مامان و دیوانه بازیهای افسانه ...

بابا بیشتر وقتها ساکت بود . زل می زد به عکسم و بدون پلک زدن سیگار می کشید . دو رتادور ش پر بود از قوطی بهمن . سیگار را با سیگار روشن می کرد و با مامان بیچاره ام هم یک کلام حرف نمی زد . می خواستم از اتاقم بیرون بیایم و بگویم : آخه کی با این هم غصه دخترش را می فرستد خانه بخت ؟

اما پاهایم قفل شده بود و نمی توانستم از جایم تکان بخورم .

درست روز قبل عروسی ، افسانه آمد دنبال مامان . مامان چادرش را سر کرد  و رفتند برای خرید کت و شلواری دامادی . افسانه می گفت لباس عروسی را آبی سفارش داده و عذرخواهی می کرد که نظر ما را نپرسیده اما دلش می خواست لباس دامادی را با سلیقه ما بخرد ...دلم می خواست بگویم چرا لباس عروسی آبی ؟ من که خودم روز آخر برای مسعود پیراهن آبی پوشیده بودم . اما بازم سکوت کردم و گذاشتم افسانه خل بازی هایش را کامل کند .

مامان هی به سر افسانه دست می کشید و می گفت : صبر کن خواهر . صبر کن ..

آنها رفتند برای خرید و من خاطرات مشترکمان را به یاد آوردم . این افسانه همان بود که مسعود می گفت ؟

یادم آمد مسعود آه می کشید که مامان بیشتر از همه با عروسی ما مخالفه . اگر افسانه راضی بشود سه سوته بابا را هم راضی می کند که سنگ اصلی جلوی پای ما افسانه است .

می پرسیدم : یعنی  افسانه هیچ وقت  عاشق نشده ؟

گوشه چشمهای مسعود خیس می شد و سرش را پایین می انداخت تا برق چشمهایش را نبینم . سرش را تکان می داد و من می گفتم : حتی اگر یکبار عاشق شده بود دست رد به سینه پسر یکی یکدانه اش نمی زد .

حالا که یاد حرفهایمان می افتم گریه ام می گیرد . اصلا همه این عروسی شده اشک و آه . می گویند گریه بدشگون است ولی مگر می شود جلوی اشک را گرفت ؟

فردا روز عروسی ام است . خوشحالم و نیستم . خوشحالی ام برای افسانه و مامان است . غصه ام برا ی خودم و مسعود . ساعت یازده شب است .درست  یازده شب پارسال ، من و مسعود کنار هم خوابیده بودیم .مسعود دستش را گره زده بود دور کمرم و می گفت : مال خودمی . مال خود خودم .

من هم خودم را بیشتر بهش می چسباندم و لبهایم را روی لبهایش فشار می دادم . آن شب برای خودم و مسعود خوشحال بودم اما برای مامان و افسانه که بی خبر از ما نشسته بودند تو ی خانه هاشان و لابد سریال های آبکی ماهواره را نگاه می کردند می سوخت .

یادم هست هوا سرد بود و برف تند و ریزی می بارید . مسعود بخاری  را تا آخرش بلند کرد و لباس خواب آبی نازکی را که برایم خریده بود توی هوا چرخاند و خواست زود تنم کنم . لباس راتوی اتاق خواب پوشیدم و صدایش زدم .  توی قاب در ایستاد و با چشمهایی متحیر و تحسین کننده  نگاهم کرد . پرسیدم : خوب شدم ؟

گفت :ماه شدی ماه !

بعد چیززیادی یادم نمی آید جز آن که سخت درهم پیچیده بودیم وبلند بلند می خندیدیم وحضور آن هیولای نامرئی و بوی تندش را نمی فهمیدیم .    

اما حالا که دوتا سفره عقد مشکی با قلبهای سفید آماده شده و عکسهای ما توی قابهای طلایی لبخند می زند و کاسه نباتمان باروبان مشکی براقش گوشه اتاق آماده است . حالا که قرارا ست مهمانها برای پایکوبی به گورستان بیایند و حالا که ما در سکوت به همه چیز نگاه می کنیم . حالا اصلا حس بلند خندیدن که نه ، حس خندیدن هم ندارم .

 

 

تا حالا احساستان آزرده شده است ؟

به هر رفتار عمدی برای کنترل و مطیع کردن دیگری از طریق استفاده از ترس ، تحقیر و حمله بدنی و کلامی آزار می گویند . آزار بدنی را اکثرا می شناسیم ولی شاید ندانیم که  نوعی از آزار هست که  احساسات ما را مورد حمله قرار می دهد . آزار احساسی  چون شستشوی مغزی اعتماد به نفس ، احساس خود ارزشی ، اعتماد به احساس و ادراک و خودپنداره ما را مورد هدف قرار می دهد . ابزار این نوع  آزار نکوهش ، انتقاد مداوم ، ارعاب ، تشر زدن  و امتناع از خوشی است و البته ممکن است در لباس هدایت ، نصیحت و تعلیم نیز خود را نشان دهد .

زخمهایی که  آزار احساسی در روان ما  ایجاد می کند بسیار عمیق تر از زخمهای بدنی است .

آزار احساسی به سه شکل انجام می گیرد :

پرخاشگری ، انکار کردن ، تحقیر

پرخاشگری شامل متهم ساختن ، نکوهش ، تهدید کردن و دستور دادن است . این حملات معمولا به شکل آشکار و مستقیم انجام میشود . فرد آزارگر با قضاوت  به باطل کردن اعتبار نظرات فرد آزار دیده می پردازد . این اقدام برابری و استقلال که لازمه یک رابطه سالم است را تضعیف می کند  . آزارگری پرخاشگرانه می تواند به شکل غیر مستقیم کمک کردن ، انتقاد ، پیشنهاد راه حل ، تجزیه و تحلیل و سوال کردن هم ظهور کند و حتی ممکن است تلاشی صادقانه برای کمک باشد که در واقع به تحقیر و کنترل فرد منتهی می شود .

در واقع القائ نهفته این باور که " من بهتر می دانم " باعث می شود وضعیت نابرابری در رابطه احساسی یا زناشویی پدید آید .

انکار کردن توعی دیگر از آزار احساسی است که به شکل تحریف و تضعیف برداشت و درک فرد آزار دیده از جهان صورت می گیرد . بی اعتبار کردن زمانی اتفاق می افتد که آزارگر نمی تواند و نمی خواهد واقعیت را بپذیرد . به طور مثال اگر قربانی نمونه ای از موارد آزار بیاورد آزارگر با اصرار خواهد گفت : من چنین چیزی نگفتم . " یا " نمی دانم تو در باره چی حرف می زنی " .

شکل دیگری از انکار امتناع است . امتناع از گوش دادن ، برقراری ارتباط و یا تبادل احساسات و قهر کردن به منظور مجازات فرد آزار دیده . حتی ممکن است گفته شود این قهر یا سکوت برای آن است که فرد آزار دیده در خصوص رفتار و نیات خود تجدید نظر کند .

تحقیر نیز شکلی از انکار است . در تحقیر آزارگر رفتار خود را انکار نمی کند اما تجربه احساسی قربانی یا واکنش او را زیر سوال می برد و با بکار بردن جملاتی چون " تو بیش از حد حساسی " یا "داری موضوع را بزرگ می کنی و کش می دهی " به او نشان می دهد که احساساتش غلط و غیر قابل اعتماد هستند . دراین شکل زیرکانه تحقیر، آزارگر تلاش می کند احساسات آسیب دیده قربانی اش را ناچیز بی اهمیت و بی مقدار نشان دهد .

انکار و تحقیر بسیار آسیب زننده هستند زیرا علاوه بر این که اعتماد به نفس را پایین می آورند و تعارض ایجاد می کنند در نهایت می تواند فرد را به تجارب ، احساسات و ادراک خود بی اعتماد کند .

نکته جالب توجه این است که هیچ کس نمی خواهد در یک رابطه نامناسب و آزار دهنده باقی بماند اما افرادی که توسط والدین شان آزار احساسی دیده اند معمولا خود را در شرایط مشابهی قرار می دهند . اگر والدین تجربیات و احساسات کودکان را تعیین کنند و رفتارآنان را قضاوت کنند آنگاه کودکان نیز یاد نمی گیرند استانداردهای زندگی خود را تعیین کنند و نقطه نظرات خود را گسترش دهند و احساسات و ادراکات خود را ارزیابی کنند . برای چنین افرادی قبول کنترل فرد آزارگر با وجود قدرت تخریبی آن ممکن است راحت تراز استقلال باشد . قربانیان آزار احساسی اغلب با مشکلاتی چون ناتوانی در ابراز احساسات ، ترس ، خشم دست و پنجه نرم می کنند و جالب این جاست که افراد آزارگر هم دستخوش همین احساسات هستند .

آزارگران هم معمولا در محیط های آزار گرانه رشد کرده اند و یاد گرفته اند که آزردن دیگران راهی است برای تطابق با احساسات منفی که دچارش هستند . در نتجه آزاگران افرادی را به سوی خود جلب می کنند که یاد نگرفته اند برای احساسات نقطه نظرات و افکا رخود ارزش قائل باشند . این افراد به آزار گران خود احساس امنیت می دهند و سبب می شوند آزارگر متوجه افکار خود بینانه اش نشود .

البته گاهی ممکن است شما در رابطه ای آزار گر و در رابطه ای دیگر قربانی باشید . مثلا در روابط عاشقانه آزارگر و در روابط دوستانه آزار دیده باشید .

آیا ما خود را نیز آزار می دهیم ؟

 وقتی ما به دیگری اجازه می دهیم که به قصد کمک وارد زندگی ما بشود اگر حس حقارت داشته باشیم آن را به دیگری هم منعکس می کنیم . اگر ما رفتارهای دخالتگرانه و منفی دیگری را تحمل بکنیم یا با دیگران به شیوه منفی رفتار کنیم در آن صورت ممکن است با خودمان هم رفتار آزارگرانه مشابهی داشته باشیم .

این که با خودتان چطور رفتار می کنید ، به خودتان چه می گویید تعیین کننده است مثلا گفتن جملاتی "چون من احمقم یا من کاری را درست انجام نمی دهم " می تواند نشانه آزار خودتان باشد .

آشنایی با الگوی روابط خود با اعضا خانواده ، همسر یا دوست تان اولین قدم برای تغییر است .

یاد بگیرید عشق بورزید و مراقبت کنید از خودتان و به اعتماد به نفستان بیفزایید تا روابط سالم و صمیمی را تجربه کنید .

منبع :

جهنم

روزهای سیاه

سیاه مثل شب

باور دارم جهنم

ترجمان دردهای روح ماست

وفتی بهانه ای برای تحمل آن نمی یابیم

عذرخواهی

من با کسی دشمنی ندارم اما انگار فردی با بیمار روانی زن ستیزی بدون دلیل روشن عقده های خویش را سر من خالی می کند . از دوستان عزیزم برای مزاحمتهایی که ممکن است از طرف این فرد معلوم الحال ایجاد شود عذرخواهی می کنم و برای این فرد که خود را سرور زنان می داند آرزوی شفا دارم

عشق و انتخاب

  وقتی پای عشق درمیان است دست چندین و چند هورمون هم توی کار است تا ما را نسبت به ضعفها و نقص های معشوق کور کند و خوبی ها و جمال اورا بزرگ کند . وقتی دست هورمونها از سفره عشق کوتاه می شود ما می مانیم و قدرتمان برای انتخاب . می توانیم باز هم به عشق ورزیدن ادامه دهیم ویا به خاطر کمبودها عشق را نادیده بگیریم .برای آن که عمری از موهبت و گرمای عشق برخوردار باشیم کافی است بر مهر ورزی پافشاری کنیم .  

اشتباه !

فقط یک آدم خودشیفته یک اشتباه را بارها تکرار می کند . چون نمی تواند بپذیرد اشتباه کرده تمام تلاشش را به کار می برد تا از همان کار نتیجه بگیرد .هر بار سرش به سنگ می خورد . اما با سرسختی بر می خیزد تا یک بار دیگر و  بار های دیگر امتحانش کند .

گاهی اشتباهاتش آن قدر طولانی می شود که دیگر نمی تواند اشتباه نکند . چون در آن صورت باید هم بپذیرد اشتباه کرده و هم بپذیرد سالهای طولانی از عمرش را به هدر داده است بنابراین با تمام توان به اشتباه کردن ادامه می دهد . و در اثر تداوم اشتباه انسان دیگری ، انسانهای دیگری جز خودش هم قربانی می شوند ...


موج شادی دریغ شده !!!

 

 یک جوک خراسانی هست که می گوید : بدترین شکنجه برای یک کرمانج اینه که ببندیش به صندلی و برایش موسیقی کردی بگذاری !

این جوک علاوه برمعنای آشکارش یعنی تاثیر گذاری شدید آهنگ کردی بر مخاطبانش و برانگیختن آنها برای رقص و پایکوبی ، حقیقتی پنهان در دل خود دارد : بدترین شکنجه برای
آدمی این است که  بهانه های ساده شادمانی را از او دریغ کنند . دردی که همه بدان مبتلاییم !

فکر کنید اگر رقص های محلی مجاز بودند چه  شادی بی پایانی در کوچه و خیابانها و اماکن تفریحی کشورمان موج می زد .

بهشت موعود

یه سوال فلسفی برام پیش اومده . کسی می دونه تو بهشت عشق انسانی هست یا نه ؟ اون وقت با این همه حوری و پری دوشیزه و پرده نشین چطور این عشق ممکنه ؟ حالا اگه بگین اینها همه بستگی به دو طرف داره باید پرسید fبا این همه نعمت که بهش اشاره شد ، عشاق از هم خسته نمیشن ؟ اگه بگین اینها همه نماده باید پرسید چرا نمادها همه به لذت و هوس های زمینی اشاره دارن زن دوشیزه ، سایه درختان ، میوه و شراب و ... ؟

من بهشتی می خوام که در آن عدالت ، مهربانی ، آزادی ، معرفت ، دوستی  ،  شور و شیدایی و دانش باشه . لذت های زمین را همین جا تجربه خواهم کرد .

ستاره ها

زندگی همینه رفیق !

بیخودی زور نزن قشنگترش کنی

پشت آن شرشره های کاغذی

که چسبوندی به سقف شب

ستاره ها چشمک می زنن

فکر کنم اشتباه یادمون دادن !

از کودکی یادمان داده اند دوست حقیقی توکسی است که ایرادهایت را به تو بگوید . ما با این آموزه بزرگ شدیم و فکر کردیم وقتی دلسوز کسی هستیم که نقص هایش را به او یاد آوری کنیم .

مدتی است فکر می کنم چرا به ما یاد ندادند که دوست حقیقی کسی است که وقتی تو از همه جا و همه کس نومیدی ، وقتی احساس ناکامی می کنی و وقتی دنیا دستت را رها کرده او دستت را توی دستهایش می گیرد و امیدوارت می کند و با یاد آوری نکات برجسته زندگی و شخصیت ات تو را به جنگیدن برای زندگی مطمئن می کند ... چرابه مایاد ندادند  برای آن که کسی متوجه ایرادش بشود باید به او توجه کنی ویژگی های خرد و درشت خوبش را به یادش بیاوری و دلداری اش بدهی ... چرا به ما یاد ندادند فردی می تواند نگاهی واقع گرا به خودش داشته باشد که اعتماد به نفس و عزت نفس داشته باشد یعنی فردی که حس تعلق وحس دوست داشتن و دوست داشته شدنش ارضا شده باشد ...چرا به ما یاد ندادند که تاکید کردن بر ضعف ها و نقایص حس احترام به خود را از بین می برد اما بی توجهی به آن و تاکید بر مهارتها و توانایی ها ،  فرد را به سمت کمال سوق می دهد ...

دوست حقیقی ما کسی است که ما را همانطور که هستیم می پذیرد . برای رفتار بدمان به ما باز خورد می دهد اما تلاش نمی کند ما را عوض کند. شبیه خودش کند .