سه گانه عمه قزي ها
عمه قزي ها در شهر بدنيا امدند، درس خواندند و شوهر كردند. زندگي مشتركشان خيلي معمولي شروع شد. زندگي اشان را مي كنند و انوار خوشبختي اشان چشمهاي همه را خيره كرده است.
ليلا
سال آخر راهنمايي بود كه به خانه شوهر رفت. پدرش بشدت سنتي بود و عقيده داشت دختر نبايد درس بخواند.شوهرش غريبه نبود. رضا پسر عمويش بود كه طبق رسوم طايفه در همان بچگي ناف برونش كرده بودند.
رضا برخلاف مردان طايفه اش اجازه داد ليلا درسش را ادامه دهد.با تشويق هاي رضا بود كه ليلا تا فوق ليسانس پيش رفت .حالا براي خودش خانم استاد شده بود و شوهرش همچنان كارمند اداره راه و همان ديپلم ردي!!.
عضو هيات علمي دانشگاه شد.در همين هيات بود كه توجه يكي از همكارانش به او جلب شد .ابتدا فقط از مسائل علمي مشترك حرف ميزدند و بعد از طريق چت و ايميل حرفهاي خصوصي تر ادامه پيدا كرد.چيزهايي كه شوهرش از آنها سر در نمي آورد.
صحبتهاي همكارش را كه مي گويد: اگر با هم ازدواج كنيم آينده بهتري پيش پاي ماست، قلبش را مي لرزاند.
در طايفه ليلا ،حكايت لباس عروس و كفن همچنان برقرار است.
ليلا همچنان با پسر عمويش زندگي مي كند اما گرمي و حرارتي كه در هنگام چندين ساعت چت با همكارش دارد در زندگيش به چشم نمي خورد.
ثريا
مصداق پول ؛ پول مياره است .تنها دختر خانواده و عزيز دردانه باباش. پدرش از حجره داران قديمي و از سران صادرات فرش.
هنوز جوهر ديپلمش خشك نشده بود كه به دستور پدر ، به خانه حسن آقا پسر كوچك حاج عبدالمحمد جواهريان رئيس بورس برليان و جواهر كشور رفت. ازدواجي كه مثل توپ بازار تهران را لرزاند.
با اينكه شوهرش شبها خسته و كوفته به خانه مي امد، اما،براي ثريا سنگ تمام مي گذارد.
هر چه آرزو ميكرد با يك تلفن در دسترش قرار مي گرفت.بهترين ماشين ها و بيشترين مسافرت به خارج.تركيه و كشورهاي مجاور حياط خلوت خانه اشان بحساب مي آيد.بعد از يك سال احساس كرد جايي در كره زمين نبوده كه نديده باشد.
اكثر مسافرتها را به تنهايي مي رفت چون حسن آقا مي بايست بازار را كنترل كند.
در تدارك همين مسافرتها با مسئول فروش آژانس خودماني شد.با هماهنگي قبلي مسافرت مشتركي رفتند كه بيشتر از هميشه بهش خوش گذشت.خدا ما بين هيچ اتفاق خاصي هم بينشان رخ نداد.
نمي خواست به شوهرش خيانت كند.
وقتي حرف طلاق را پيش پدرش زد ؛ با ناراحتي او روبرو شد.پدرش ميگفت چرا طلاق !همه حسرت زندگي تو را دارند.از همه مهمتر سرمايه من و حاج عبدالمحمد از زمان وصلت شما چندين برابر شده.
افزايش سرمايه و سفرهاي مشترك ثريا همچنان ادامه دارد.
مسئول فروش آژانس از كارش استعفا داده و با پولهاي ثريا زندگي مي كند و روزهاي شنبه و چهارشنبه در آپارتماني كه ثريا برايش خريده ،چشم براه ورود اوست.
نوشين
براي موفقيت ساخته شده بود.يكسره تا فوق ليسانس خواند و از بس زرنگ بود قبل از اتمام درسش با يكي از همكلاسهايش ازدواج كرد.يك و تير و دو نشان!
شوهرش جذب پروژه هاي اقماري يك شركت نفتي شد و خودش هم نمايندگي يك شركت فكستني را بعهده گرفت.
وقتي 2سال پياپي عنوان برترين نمايندگي را بدست آورد.به مركز احضارش كردند.تشويق و تكريم . منصب كارگزاري كل مراكز را بهش واگذار كردند.
هوش سرشارش در بازرگاني او را به يكي از موفقترين زنان در اين زمينه مبدل كرد، بطوريكه رئيس كل بدون مشورت با او اب هم نمي خورد.رئيس اعتقاد دارد سهم 70درصدي شركت از بازار نتيجه تلاشهاي نوشين است.
رقبايش تشنه بخون او هستند و براي زمين خوردن او لحظه شماري مي كنند.
كار؛ تمام ذكر و فكر او بود و زماني بخود آمد كه وجود دختري را در زندگي شوهرش ديد.
از ترس رقبايش و از دست دادن سهم بازار ، به روي شوهرش نياورد.
زندگي نوشين در كنار سايه هووي جوانش همچنان ادامه دارد.
******
زندگی ما هم شبیه همین هاست.....فقط زندگی می کنیم تا روزگار بگذرد...همین!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 14:6 توسط کافور عشق
|