گروه8 و همسایه ها

مرداد83 وقتی پس از گذشت 3روزاز مرگ مرحوم حسین پناهی پیکر متلاشی شده اش پشت در منزلش کشف شد؛ تا مدتها بحث بر این بود که چرا همسایه از حال همسایه خبر ندارد و زنگ خطری هم بود از انحطاط اخلاقی جامعه ایرانی که به صله رحم و مهربانی به خود می بالید.

اما دیروز وقتی در خبرها آمد که پیکر مرحوم منصوره حسینی بعد از 17 روز توسط همسایه ها کشف می شود به این فکر هستم که جنازه نفر بعدی پس از گذشت چند سال از مرگش پیدا خواهد شد؟

خودمانیم ؛ ! اگر این واقعه در یک کشور غربی رخ میداد تمامی شبکه های خبری ما از بی رحمی و مرگ عاطفه ها در انجا فریادشان به اسمان بلند می شد  و در تعریف و تمجید از فرهنگ ایرانی در خصوص صله رحم ، اکرام والدین و......گوش دنیا را کر  میکردیم.

.......

........

بد نیست  مقداری از وقت فیسبوک مان را صرف اطلاع از نبض همسایه ی پیرمان کنیم.

پ ن : اگر از کم توجهی همسایه های آن مرحومه  بگذریم، افراد گروه 8 کجا بودند که سراغی از او نگرفتند؟

خرمشهر آزاد شد!

کولر ماشین را میزنیم درجه 4 و در جاده پر از دست انداز میرانیم طرف خرمشهر.گرما و ذرات معلق در هوا بیداد میکند.میخاهیم روز مقاومت ملی در خرمشهر باشیم.

گشتی در شهر میزنیم.ویرانی و خرابی همچنان چشم نواز است.

فقر بدون نیاز به نمودار حضور مقتدرانه اش را نشان میدهد.

 زیارت شهدا میرویم .

عصر جلوی موزه دفاع مقدس هستیم.

درها بسته است.

شخص ریشویی میاید و میگوید :حاج آقا موزه تعطیله!!

بنر جلوی موزه را نشانش میدهم که رویش ساعت بازدید را نوشته تا 19/30

میگوید : میدانم این الکیه ؛ اینجا تعطیله.

هر چه  خواهش میکنیم، توجهی که نمیکند هیچ ، با لجبازی بنر را از دیوار میکند و میاندازد توی سطل اشغال.

در مقابل اصرار ما که از راه دور آمده ایم هم توجهی نمیکند.

مرغ یکپا دارد!

اعصابم بهم میریزد.

انگشتم را به شقیقه ام میزنم و میگویم : اینجای تو و کسی که تو رو گذاشته توی این محل تعطیله.اینجای ما هم تعطیله که میخایم یاد شهدا باشیم.

اساساً خیلی وقته ؛ مملکتِ مغز تعطیل داریم!

پ ن : بعد هی نگویید کسی از شهدا یادی نمیکنه . والا به لا حماقت شما اونا را به محاق فراموشی برده .

سهمیه گوشت یکسال یارانه ای مدیر موزه را یکباره تحویلش دادم!

 


شانس

از قدیم گفتن : شانس فقط یکبار در خونه ادم رو میزنه .

پدرم(خدا رحمت کنه امواتتان را ) اعتقاد داشت که شانس همیشه در حال زدن در همه خانه هاست اما ما صداشون رو نمی شنویم . ما فقط صدای  اونایی رو می شنویم که صداشون بلنده .

یک شغل خوب،یافتن دوست خوب، انتخاب همسر و ......همه صدای آشنای در زدن شانس توی گوش هامونه.

همه ما منتظر در زدن شانس خودمون هستیم تا ازش استفاده کنیم و نزاریم تلف بشه.

یه شانس ممکنه به هر طریقی در خونه ما رو بزنه فقط باید بخوبی تشخیصش بدیم و توی هوا بگیریمش!

یه شانس ممکنه برای فرار از گرما در سایه دیواری نشسته باشه..........

دیروز که برای فرار از گرمای 40درجه جنوب در سایه دیواری حرکت میکردم با پیرمرد رفتگری برخورد کردم .عرب زبان بود.کیسه پلاستیکی شیرینی در دستش بود. با هجه عربی - فارسی شکسته ای پرسید: تاریخ مصرف شیرینی ها گذشته ؟

نگاهی به کیسه انداختم .هیچ اثری از تاریخ ، قیمت و بارکد نداشت.

همین ها را بهش گفتم و پرسیدم از کجا پیداش کردی؟

گفت: توی اشغالها ! میخام ببرم خونه برای بچه هام.

و دوباره پرسید:یعنی اینا خراب شدن؟ اگه بخورن مریض میشن؟

گفتم : نمیدونم حاجی ، ولی به ظاهرش نمیاد خراب باشن!

پیرمرد کیسه را توی وسایلش گذاشت و رفت.منم توی کوچه بعدی پیچیدم و رفتم.توی راه به فقر و بدبختی این مرد خیلی فکر کردم.با خودم گفتم الان این شیرینی ها را به بچه هاش میده و احتمال مریضیشون هست ، کاش........کاش برایش یک بسته شیرینی بخرم و دویدم بطرفش....هر چه گشتم اثری ازش نبود........

......................................

شانس"برای شاد کردن دل چند بچه" در خونه ی من را زده بود اما تشخیصش نداده بودم.....

صدای در زدن شانس پرده گوش هایمان را بلرزه در میاورد ؛ اگر کمی توجه کنیم!

لطفا با کوهی از قند بخوانید!

مربی به آرامی می گوید : کمی جلوتر بیایید

فقط روبرویتان  را نگاه کنید و به چیزی فکر نکنید..........یک دو سه

روبرویم را نگاه میکنم نفسم را از سینه بیرون میدهم ولی نمی توانم آن سالها را از فکرم خارج کنم.

................................

سه دهه قبل ، برای نسل ما از زندگی تعریف جدیدی آوردند. تفریح و شاد ی ، کاری امپریالیستی و مذموم به حساب اورده شد.خنده بلند (شادی)هم کار شیاطین بود.

زندگی یعنی آگاه بودن از بدبختی های فلان قبیله افریقایی یا شرکت در دعای کمیل.

شادی زمانی ست که از ظلم در جهان اثری نباشد!

تمام مظاهر شادی دنیوی برچیده شد.نه تلویزیونی و نه سینما.شطرنج ، بولینگ ، بیلیارد ،.........از چه می گویم؟!؟ مار وپله هم وسیله لهو لعب ( تاس داشت)محسوب شد.

نسل ما ماند و کتاب. کتاب خوان شدیم ولی از زندگی مان لذتی نبردیم.

حالا که در هوا معلق هستم ، اینها را نمی توانم فراموش کنم.

.............................

با شدت بطرف بالا کشیده می شوم و بعد دوباره سقوط به طرف زمین......با خودم حساب میکنم این چندمین بار است که بالا و پایین رفته ام؟ حسابش از دستم در رفته.

حالا مثل پاندول ساعت به چپ و راست می روم.......شرق و غرب تهران بسرعت از جلوی صورتم می گذرند

یکی از پایین فریاد میزند......بابا یه دادی بزن!!

.................................

مربی ؛ هارنس ( کمربند ایمنی ) را از پایم جدا میکند و می پرسد : بانجی جامپ چطور بود حاج آقا؟

لبخند زورکی میزنم و می گویم : عالی بود خیلی خوش گذشت.

از دروغی که گفتم لجم میگیرد.کاش بهش میگفتم هیچ حسی نداشتم .

نسل ما شاد بودن را یاد نگرفت تا بخواهد فراموشش کند.

ما و جنگ خان ها

نزدیک به یک هفته است جاده دسترسی چندین اداره در تهران؛ بخاطر اختلاف بین بنیاد مستضعفان و شهرداری؛ بوسیله خاکریز و سرباز بسته شده وکارکنان و ارباب رجوع آنها؛ ناچارند چندین کیلومتر پیاده بروند تا به محل کار خود برسند.

ازبازتاب اینکه دو سازمان دولتی برای رفع اختلافشان کتاب قانون را به گوشه ای انداخته و به خاکریز و تفنگ  روی آورده اند چیزی نمی گویم .....

روی سخن با مردمی است که حاضرند هرگونه رنجی را تحمل کنند ولی هیچگونه پرسش و اعتراضی نسبت به این قضیه ندشته باشند!

ما را چه شده است!

 

قذافی سرنگون شد.

کو چشمی که ببیند و کو گوشی که بشنود!

اینم عشقولانه!

یقین پیدا کرده ام ؛ بیان احساسات با گذشت زمان تغییر میکنه .

زوجهای جوان در ابتدای زندگیشون از کلمات و جملات عاشقانه بیشتر استفاده میکنن و متاسفانه بعدها که توی گرفتاری های زندگی افتادن از این جملات و کلمات کمتر بکار میبرند.

 چند وقت پیش که برای ماموریت یک هفته ای به شهرستان رفته بودم ، روز اخر خانم زنگ زد و گفت : کی بر میگردی؟خیلی دلم تنگ شده؟!!

من :!!!!!! انشاالله فردا

خانم: واقعا نبودت احساس میشه......هر وقت به این کیسه های زباله که جمع شده نگاه میکنم یاد تو می افتم!

من : و بعد

خانم :

بعد نوشت :اینم عشقولانه افراد میانسال!

راستی شما با چه چیزی یاد همسراتون می افتین؟خدا کنه کیسه های انباشته شده زباله نباشه

....نزد ایرانیان ست !

جامعه ما، در همه اقشارش گرفتار آسیب روانی شده است.

 پرخاشگر است و بدون گذشت و سعه ی صدر!

برای کوچکترین چیزی به روی هم تیغ می کشند و فاجعه ایی مانند قتل مرحوم داداشی را رقم می زنند.

انواع مجازات در ملاء عام(شلاق و اعدام) هم کمکی به کاهش این خشونت ؛ که هر روز هم بیشتر و عمومی تر می شود؛ نکرده است.

در این جامعه که حتی نگاهها هم به یکدیگر مهربان نیست ؛ هر کس خود را حق می داند و حاضر است این حق را به هر وسیله ای اعمال کند.

....

.....

.....

 قصاص یک نوجوان تازه ترین و صد البته آخرین آن هم نخواهد بود، نوع بدیعی  از خشونت را درجامعه ما به نمایش در آورده.

 تباهی اخلاقی جامعه ما تا کجا ادامه خواهد داشت؟؟؟

بعد نوشت : می خواستیم همین ها را بدنیا صادر کنیم!!!!

نعلین از پای به در کن!

در مملکت ما که آدما فقط بلدن برای هم تعارف تیکه پاره کنن ، وجود آدمای صریح و رک گو یک غنیمته.شخصاً برای اینجور آدما احترام قائلم چون دل و زبونشون یکیه .

یکی از این آدمای قابل احترام ؛ حجت الاسلام شجونی از اعضای جامعه روحانیت مبارزه.

این آقا در تازه ترین  سخنان خود ضمن نفی  مجلس ٬ ریاست جمهوری و اعتقاد به حکومت خلیفه  گفته : من عقیده​ام این است که همان طور که زورکی رضاخان چادر مردم را برداشت باید زورکی سر زنها چادر گذاشت.

.......

آشیخ عزیز! خدا پدرت را بیامرزه که حرف آخر را اول زدی....اما حالا که نعلین از پا خارج کردی ، بدنیست یه جا هم برای خودت در جزیره موریس رزرو کنی ؛هر چند یقیناً چکمه های رضاخان برای پاهای حضرتعالی خیلی گشاده برادر!

بعد نوشت :آشیخ! این همون " آزادی "ست که وعده اش را در سال 57 به مردم می دادید؟؟؟!!!

مردم همیشه در صحنه!

ملغمه ای شده این مملکت!

آقای جوانفکر می فرماید : مبلغ 760 میلیون به حوزه های علمیه  کمک کرده ایم .

هنوز کلام این آقا منعقد نشده که  ؛ آیت الله مقتدایی می فرماید: کمک 760 میلیونی کذب محض است!

............

واضح است مسئولین دولت امام زمان و هاله نوردروغ نمی گویند و البته حضرت آیت الله هم جز کلام راست از دهانش خارج نمی شود می ماند ما مردم همیشه در صحنه که فقط دروغ می شنویم.!

نکته : ماهی از سر بگندد نی زدم!

Damage

در زمان بچگی ما ، روابط خانوادگی ، فامیلی و طایفه ای حرف اول را میزد.تقریبا هر شب یا مهمان داشتیم و یا به مهمانی اقوام می رفتیم .پنجشنبه ها داستان خودش را داشت . دوره ی خانوادگی برقرار بود.

عید به عید هم ؛همکارهای بابام به منزل ما می آمدند.

الان اوضاع برعکس شده . رابطه ی فامیلی جاش رو با همکارها عوض کرده. حداقل می شه گفت در شهرهای بزرگ.

توی شرکت ما هم دوره های خانوادگی برقراره.

چند روز پیش من و خانم رو هم دعوت کردند.

گفتیم ، خندیدیم و شام خوردیم. فیلم Damage ( با هنرنمایی خانم ژولیت بینوشت) تماشا کردیم.

حقیقتش رو بخواهید از رفتارشان در جمع خانوادگی تعجب کردم.


خانمها همه بدون حجاب و بقول خودشان راحت بودند. بعضی از آقایون با همسر مربوطه اشان جرعه ایی "رازی 15% " بالا زدند.

خانم بینوشت هم در طی فیلم مدام در حال عرض اندام و کشتی گرفتن در رختخواب با پدر شوهر آینده اش بود!!!

این جمع خانوادگی با استانداردهای جمع های خانوادگی و دوستانه قدیم که بیاد داشتم ، هیچ شباهتی نداشت .

 قبلاً خیلی سنتی بود.مردها از کار و بارشان حرف می زدند و زنها پذیرایی می کردند.

بعد از انقلاب هم از بس حلال و حرام توی گوش ما خوندند که در جمع های خانوادگی اتاق خانمها از آقایون جدا بود تا به اصطلاح راحت باشند!!

به نظر میرسه نسل جدید ٬ جوان و تحصیل کرده خانواده های ایرانی با وجود تبلیغات کر کننده و شبانه روزی مذهبی ،از مدل اسلامی که ما بهش مبتلا شده بودیم در حال فاصله گرفتن است.

این تغییرات رفتاری در خانواده ها را باید جدی گرفت ، جایی که متفکرین اجتماعی معتقدند "تغییر را باید در نهاد خانواده جستجو کرد".

شاید آثاراین تغییرات منتهی به تغییرات اجتماعی و سیاسی در کشور بشود و یا اینکه همانطور که در فیلم دیدیم خانواده ها را دچار فروپاشی ( Damage)و عرض اندام بینوشت گونه نماید.

باید منتظر شد و دید.

زندگي ادامه دارد

سه گانه عمه قزي ها

عمه قزي ها در شهر بدنيا امدند، درس خواندند و شوهر كردند. زندگي مشتركشان خيلي معمولي شروع شد. زندگي اشان را مي كنند و انوار خوشبختي اشان چشمهاي همه را خيره كرده است.

ليلا

سال آخر راهنمايي بود كه به خانه شوهر رفت. پدرش بشدت سنتي بود و عقيده داشت دختر نبايد درس بخواند.شوهرش غريبه نبود. رضا پسر عمويش بود كه طبق رسوم طايفه در همان بچگي ناف برونش كرده بودند.

رضا برخلاف مردان طايفه اش اجازه داد ليلا درسش را ادامه دهد.با تشويق هاي رضا بود كه ليلا تا فوق  ليسانس پيش رفت .حالا براي خودش خانم استاد شده بود و شوهرش همچنان كارمند اداره راه و همان ديپلم ردي!!.

عضو هيات علمي دانشگاه شد.در همين هيات بود كه توجه يكي از همكارانش به او جلب شد .ابتدا فقط از مسائل علمي مشترك حرف ميزدند و بعد از طريق چت و ايميل حرفهاي خصوصي تر ادامه پيدا كرد.چيزهايي كه شوهرش از آنها سر در نمي آورد.

صحبتهاي همكارش را كه مي گويد: اگر با هم ازدواج كنيم آينده بهتري پيش پاي ماست، قلبش را مي لرزاند.

در طايفه ليلا ،حكايت لباس عروس و كفن همچنان برقرار است.

ليلا همچنان با پسر عمويش زندگي مي كند اما گرمي و حرارتي كه در هنگام چندين ساعت چت با همكارش دارد در زندگيش به چشم نمي خورد.

ثريا

مصداق پول ؛ پول مياره است .تنها دختر خانواده و عزيز دردانه باباش. پدرش از حجره داران قديمي و از سران صادرات فرش.

هنوز جوهر ديپلمش خشك نشده بود كه به دستور پدر ، به خانه حسن آقا پسر كوچك حاج عبدالمحمد جواهريان رئيس بورس برليان و جواهر كشور رفت. ازدواجي كه مثل توپ بازار تهران را لرزاند.

با اينكه شوهرش شبها خسته و كوفته به خانه مي امد، اما،براي ثريا سنگ تمام مي گذارد.

هر چه آرزو ميكرد با يك تلفن در دسترش قرار مي گرفت.بهترين ماشين ها و بيشترين مسافرت به خارج.تركيه و كشورهاي مجاور حياط خلوت خانه اشان بحساب مي آيد.بعد از يك سال احساس كرد جايي در كره زمين نبوده كه نديده باشد.

اكثر مسافرتها را به تنهايي مي رفت چون حسن آقا مي بايست بازار را كنترل كند.

در تدارك همين مسافرتها با مسئول فروش آژانس خودماني شد.با هماهنگي قبلي مسافرت مشتركي رفتند كه بيشتر از هميشه بهش خوش گذشت.خدا ما بين هيچ اتفاق خاصي هم بينشان رخ نداد.

نمي خواست به شوهرش خيانت كند.

وقتي حرف طلاق را پيش پدرش زد ؛ با ناراحتي او روبرو شد.پدرش ميگفت چرا طلاق !همه حسرت زندگي تو را دارند.از همه مهمتر سرمايه من و حاج عبدالمحمد از زمان وصلت شما چندين برابر شده.

افزايش سرمايه و سفرهاي مشترك ثريا همچنان ادامه دارد.

 مسئول فروش آژانس از كارش استعفا داده و با پولهاي ثريا زندگي مي كند و روزهاي شنبه و چهارشنبه در آپارتماني كه ثريا برايش خريده ،چشم براه ورود اوست.

نوشين

براي موفقيت ساخته شده بود.يكسره تا فوق ليسانس خواند و از بس زرنگ بود قبل از اتمام درسش با يكي از همكلاسهايش ازدواج كرد.يك و تير و دو نشان!

شوهرش جذب پروژه هاي اقماري يك شركت نفتي شد و خودش هم نمايندگي يك شركت فكستني را بعهده گرفت.

وقتي 2سال پياپي عنوان برترين نمايندگي را بدست آورد.به مركز احضارش كردند.تشويق و تكريم . منصب كارگزاري كل مراكز را بهش واگذار كردند.

هوش سرشارش در بازرگاني او را به يكي از موفقترين زنان در اين زمينه مبدل كرد، بطوريكه رئيس كل بدون مشورت با او اب هم نمي خورد.رئيس اعتقاد دارد سهم 70درصدي شركت از بازار نتيجه تلاشهاي نوشين است.

رقبايش تشنه بخون او هستند و براي زمين خوردن او لحظه شماري مي كنند.

كار؛ تمام ذكر و فكر او بود و زماني بخود آمد كه وجود دختري را در زندگي شوهرش ديد.

از ترس رقبايش و از دست دادن سهم بازار ، به روي شوهرش نياورد.

زندگي نوشين در كنار سايه هووي جوانش همچنان ادامه دارد.

 ******

زندگی ما هم شبیه همین هاست.....فقط زندگی می کنیم تا روزگار بگذرد...همین!

سرچشمه گل آلود است!

هر گوشه شهر آنها را مي بينيد.

پياده رو ،اتوبوس و مترو را هم اشغال كرده اند.

با كلاس هايشان خانه اي دارند ، كارت ويزيت و صد البته با وقت قبلي .

سرشار از تنوع........قهوه ، شمع ، تاروت ، ورق ، نخود  و انواع حبوبات !

از آينده اتان مي گويند..... سفری در پیش است ، زن قدبلند و زيبايي در کمین زندگی نشسته است، عزیزی در بستر بیماری می‌افتد ، خواستگار پولداری در راه است ،شوهری می‌خواهد خیانت کند و‌.........

اما گرهی در کار است و بخت بلندت بسته شده.

از فالگيرها مي گويم .

 افرادي كه روز به روز بيشتر مي شوند و نقش پر رنگ تري را بعنوان مددكاران اجتماعي ، پليس ، پزشك و.....در جامعه ي مذهبي ما بعهده گرفته اند.

..........

از کجا سرچشمه گرفته اند این جماعت؟!

...........

هر گاه چشمم به  حاشيه خيابان مي افتد ، شرمنده مي شوم ؛ فرهنگ جامعه ايراني چه به روزش آمده ؛ كه براي برآورده كردن خواسته هايش به وردهای بي معني ،نوشته هاي كج و معوج، جوشانده‌های بدمزه و نوشته هاي روي استخوان سگ ،روي آورده؟

یا علی !

دست علی نگهدارت!

عروسی و الخ

چشمهايش را روي هم مي گذارد و خلسه وار ميگه: پيوند دو كبوتر عاشق! اين را الهام خواهرم مي گويد.

مهناز خواهر زنم عقيده دارد ، لباس خانمها .

 فرخنده دخترعموي ترشيده ام مي گويد : بوي عطر باس مردانه كه ريه هاي دخترا را پر ميكنه!

و خانمم كه معتقداست محل عرض اندام خانمها براي آدمهاي هيزي مثل تو!

سقلمه اي هم نثار شكمم مي كند و مي خندد .

اينها پاسخهاي ظرائف نزديكم در باره ي مراسم عروسي و ازدواج است .

به نظر من غير از حرفهاي متداول بعد از عروسي ،مثل ؛ غذاش خوب نبود،سالنش داغون بود،اركسترش در پيت بود و........مراسم عروسي ، بخش پنهان زندگي ما ايراني هاست.

جاييه كه فقط زمان ورود و خروج از سالن عروسي ، خانمها در مانتو و روسري پوشيده هستند و آقايون هم رفتار سنگين و موقري دارند.

چهره واقعي افراد در اين مراسمات نمايان ميشه و نشون ميده كه قوانين و شرايط اجتماعي حاضر آنها را وادار كرده تا نقاب ريا را بر صورت بزنند.

مشاهده آقاياني با چند كيلو ريش و پشم در حال رقص و خانمهاي آرايش كرده با لباسهاي حيرت انگيز و چهره هاي پر از خنده ، آن روي سكه ي زندگي ما ايراني هاست .

جايي كه مي خواهيم قوانين تحميلي را براي ساعاتي هم كه شده زير پا بگذاريم.

خودمان باشیم و بس!

پ ن : در يكي از مراسم خانم استادي با لباس و ارايش شبيه جي لو j.lo  در فيلم shall we danceچنان رقصي راه انداخته بود كه نگو و نپرس .اين خانم از پيشگامان حجاب برتر در دانشگاه مربوطه در سال 80 محسوب ميشه.