پایان یا آغاز

دیروز خبر ناراحت کننده ای شنیدم یکی از دوستان بعد از بیست سال زندگی مشترک طلاق گرفته بودند حال آن که من همیشه فکرمی کردم اینها زوج موفقی هستند .  نمی خواهم در مدح یا مذمت طلاق بنویسم طلاق جزئی از زندگی شهرنشینی است و پیش می آِید ولی نوع طلاق این زوج برایم جالب بود . خانم که چند سالی بود حق طلاق  گرفته بود بناگاه آن را به اجرا گذاشته بود و همسرش از دیدن طلاقنامه دچار شوک عاطفی شده بود و شرایط سختی را تجربه می کرد . من همیشه طرفدار حق طلاق برای زنها بودم و هستم ولی با خودم فکر می کنم آیا نباید هر یک از زوجین قبل از طلاق دیگری را نیز برای آن آماده کند ؟ زنی که علیرغم میل شوهرش از حق طلاق خود استفاده می کند همانقدر مقصر است که اگر مردی چنین کند . به خصوص برای  ازدواجی که بیست سال طول کشیده و فرزندانی حاصل آن هستند طلاق باید با رضایت و توافق و شرایط دوطرفه صورت بگیرد .

تنها چیزی که می توانم بگویم این است که جامعه در حال گذار ما برای خیز برداشتن از وضعیت سنتی به پیشرفته هنوز سالها فرهنگ سازی نیاز دارد

تجربه باشکوه

تاحالا دقت کرده اید که بیشتر ترانه های موفق از هجر و غم جدایی است نه از عشق . انگار تجربه دوری و فراق و حتی عشق یک سویه باشکوه تر از خود عشق است . البته این که شاعران بیشتر برای این موضوعات نوشته اند یک علت روانشناختی هم دارد . وقتی عاشقی و کنار معشوق هستی ذهن آرامش دارد ولی وقتی فراق و هجر و خیانت اتفاق می افتد مغز شروع می کند به فعالیت و شعر و ترانه خلق می شود  .

اگر بخواهید روان شناسانه نگاه کنید  عمرا بتونید با این ترانه ها حال کنید .

انرژِی هسته ای حق مسلم شماست !

همین دوماه پیش بود که توی خیابانهای مرکز شهر ورشو مردی چشم آبی و چهارشانه جلوی ما ایستاد . زل زد به چشمهامون و گفت : انرژی هسته ای حق مسلم شماست .

توی چشمهایش یک دنیا تمسخر بود . خواستیم چیزی بگوییم اما انگار لال شده بودیم . خودش هم از عکس العمل ما می ترسید چون تند و سریع رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد . بعدش ما ماندیم با کلی شرمندگی و سوال ...

- انگار خیلی بلند بلند فارسی حرف زده بودم

- آبرویمان رفت . مار را این طوری می شناسند ؟

- این پسره چه خوب فارسی حرف می زد . لهستانی بود اما تیپش ؟

.

.

.

امیدوارم از این پس  او تمرین کند که  وقتی بار دیگر ایرانی دید ، بگوید:  امنیت و آرامش حق مسلم شماست !

شکر گزاری

خدایا ازت متشکرم .این که در هیچ سازمان دولتی و غیردولتی کت و کلفتی کار نمی کنم شاید خواسته تو نباشد اما این که آدم آزاد و کم در آمدی هستم و دست به اختلاس و رشوه خواری و گردن کلفتی و تحمیق وفریب نمی زنم حتما خواست توست پس شکرش واجب است . ممنونم خدای مهربانم !

پ.ن:امروز رادیو خبر از اختلاس 35 میلیاردی یک کارمند شرکت نفت اراک می داد . غیر قابل باوره !  این کارمندها عجب مخ هایی هستند بدون اطلاع رئیس روساشان چه کارها می کنند . (:d

کرگدن  

یه رمزی هست بین من و دوستم که باعث می شه احساس قدرت کنم .

کرگدن یعنی بیمارم اما کم نمی یارم

 یعنی من قربانی بیماری نیستم

یعنی من تعیین می کنم چه حالی داشته باشم

نه عوامل جسمی و اجتماعی

...

خب کمی آبادانی است

اما به نظرم جواب می دهد

شما هم امتحان کنید

پایان

امروز برای من روز تلخی است روزی که احساسم بد جوری بر عقلم غلبه کرد روزی که به یک آدم بی ثبات اعتماد کردم . امروز روز شیرینی هم هست روزی که فهمیدم نباید کسی را به خاطر تجربیات ناگوارم ملامت کنم . خشم ثمری جز پریشانی و غمگینی ندارد . هر تجربه ای در زندگی فرصتی است برای تکرار نشدن اشتباهات . من امروز حتی یاد گرفتم خودم را هم ملامت نکنم . زندگی یعنی اشتباه کردن . افتادن . زخمی شدن و برخاستن .

زندگی بدون اشتباه مرداب است . من از مرداب بودن بیشتر از اشتباه می ترسم . 

پس اعتراف می کنم :

اگر اشتباه کردم تقصیر خودم بود نه دیگری و نه دیگران پس کسی را سرزنش نخواهم کرد

مسئولیت اشتباهم را می پذیرم ولی خودم را ملامت نمی کنم .

نمی دانم شاید بار دیگری هم پیش بیاید که اشتباه کنم ولی می دانم این بار سنجیده تر عمل خواهم کرد

تنها آرزویم این است که خدای مهربانم مرا دوست بدارد و ببخشد . همین ...


دوچرخه کلاس ندارد !

پدرم را همیشه با دوچرخه اش به یاد می آورم . گرچه سالهاست آن را کنار گذاشته و ماشین سوار شده اما من هنوزم همان طوری تصورش می کنم . خیلی از هم سن و سالهای بابام اون موقع دوچرخه سوار می شدند اما کم کم ماشین ها زیاد شدن و خیابانها تنگ . دوچرخه ای ها از میان ماشین ها می گذشتند و گاهی از ماشین سوارها فحش می شنیدند . این طوری شد که بابام و خیلی ها دیگه دوچرخه هاشونو کنار گذاشتن . خب فقط آدمای بی پول و بی ماشین دوچرخه سوار می شدند ... این روزهای اخیر که چند پایتخت اروپایی و آدمهای باکلاس و مرفه ای را  که با دوچرخه رفت و آمد می کردند ، دیدم ؛ به حال خودمون افسوس خوردم . اگر لاین ها ی مخصوص دوچرخه ساخته می شدن . اگر فرهنگ دوچرخه سواری تبلیغ و حفظ می شد الان این قدر آلودگی هوا و بیماری های جسمی و روحی نداشتیم .  کاش شهردارهایمان یکسری به آن ور آب بزنند ...

داستان آن دخترک ...


 

از وقتی به خاطر دارم عاشق داستان شنیدن و داستان خواندن بوده ام . هروقت اتفاق تازه ای در زندگی ام پیش می آمد اولین فکری که به ذهنم خطور می کرد این بود که می شود از آن یک داستان خوب ساخت . ولی تا دیروزاعجاز داستان را حس نکرده بودم ...

معصومه با آن عینک آفتابی صورتی و شال سفیدش روبرویم نشست . گفتم توی اتاق عینکت را برنمی داری چشمای قشنگتو ببینم .

خندید . مادرخوانده اش با آن لهجه شیرین تاتی اش که سخت می فهمیدش گفت : تا به الان دوماست که آوردمش  د خونه مان .از همو دم اول که رفتم شیرخوارگاه د گردنم آویزون رفت و گفت بالاخره پیدا رفتید !

معصومه عینکش را روی بینی اش جابجا کرد وگفت : وقتی کوچولو بودم اینا منو توی جنگل گم کردن .

گوشه چشمهای مامانش برق می زد : نمدونم چی بش بگم همش مپرسه چرا گمم کردین با ای سوالاش ما ر گیج منه ؟

پرسیدم : وقتی توی جنگل گم شده بودی کی پیدات کرد . کی بردت شیرخوارگاه ؟

-         یک رودخونه پر آب اون جا بود . آبش سیاه بود ، ناشور بود . منو برد و برد و برد تا رسیدم به شیرخوارگاه .

گفتم : می تونی نقاشی اش کنی ؟

گفت  من مهدکودک رفتم و دستهای کوچکش مشغول شدند  .

وقتی نقاشی اش را می کشید با خودش حرف می زد : من هی شنا کردم و هی کوسه هایی را که دیدم کباب کردم و خوردم و باز شنا کردم . مامان بابام توی اون آب نبودند من خودم شنا می کردم .

پدرش با تعجب پرسید : کوسه خوردی ؟

معصومه خندید و عینکش را از صورتش برداشت . چشمهای مشکی درخشانی داشت .   

سلام

دلم برای همه دوستان مجازی تنگ شده . واقعا حسرت اون روزهای رونق وبلاگ نویسی را دارم .

این روزها همه اش دارم با این و آن در باره فتوای آیت الله بیات زنجانی حرف می زنم . من توان جسمی روزه را ندارم و پزشکان مرا از آن معاف کرده اند اما فتوای ایشان در باره امکان نوشیدن آب برای آنها که دچار عسر و حرج می شوند مایه خوشحالی ام شد ولی هرچه به دوستان وآشنایان می گویم با آن که استقبال می کنند و خوششان می آید ولی ترجیح می دهند ساعتها بخوابند وروزهافلج باشند تا به این فتوا عمل کنند . دارم فکر می کنم ما چقدر خشکه مقدسیم و چطور می توانیم کاسه داغ تر از آش باشیم ؟!!

وانت نوشت

خیلی وقته این جا ننوشتم با این که حرفای زیادی برای گفتن هست حال کمی برای نوشتن دارم

این وانت نوشت را امروز دیدم فکر کردم بد نیست این جا بگذارمش :

آسمان گرفته بود

باران می بارید

کودکی آهسته گفت :

گریه نکن خدا

درست می شه یه روز ...

شادی !

من خوشحالم تو خوشحالی او خوشحال است ما خوشحالیم . آنها خوشحال نیستند ...

امیدوارم این شادی با پشتکار و تلاش خودمان پایدار بماند .

روزهای حسرت بار ما !

همه عمرمان شد همین روزهایی که می آیند و می روند و ما را با آرزوهایمان جا می گذارند  . همین شب هایی که آه می کشیم و تمام می شود . آه برای حسرت هایمان : حسرت آزاد اندیشیدن  ، بی واهمه حرف زدن ، گفتگوی بی تزویر ، حسرت دیدن صداقت ، راستی  ، ایمان ، عشق ...

این روزها

این شبها

این عمر ماست که می گذرد

هر که او از همزبانی شد جدا           بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونکه گل رفت و گلستان در گذشت     نشنوی زان پس زبلبل سرنوشت

پررویی

به فرزندانمان روابط اجتماعی را بیاموزیم و بر تکرار و تمرین آن بیش از انجام تکالیف تحصیلی تاکید کنیم . اگر روابط اجتماعی و مهارت دفاع از حقوق خویشتن را  به خوبی آموزش بدهیم او در هر سطحی که باشد می تواند شرایط خود را ارتقا دهد ولی اگر کودکمان خجالتی کم رو  گوشه گیر و قانع باشد بهتر است درس هم نخواند . پررویی از واجبات جامعه کنونی است !

دانشگاه ما

فکر می کنم دانشگاه ما توی دنیا نظیر ندارد . این هم دلیلش  :

هرسال به تعداد دانشجویان افزوده می شود اما فضای آموزشی تغییری نمی کند این است که گاهی استاد هست دانشجو هست اما کلاس رفته گل بچیند .

هرسال به تعداد اساتید اضافه می شود . هشتاد درصد اساتید حق التد ریسی هستند . نه قراردادی با آنها بسته می شود و نه بیمه می شوند . حقوقشان هم ترمی ماکزیمم پانصد شصد تومان است و البته با یک ترم تاخیر پرداخت می شود ولی صدای هیچ کسی در نمی آید چون اکثرا برای گرفتن چند واحد خودشان را به آب و آتش زده اند .

رشته های روان شناسی مشاوره و علوم تربیتی در دانشگاه ما دایر است اما مرکز مشاوره ای وجود ندارد !

در اکثر کلاسها ویدئو پروجکشن نصب است اما یا لپ تاپ خراب است یا مسئول مربوطه نیست یا ... وبه هر حال  استفاده چندانی از ان نمی شود .

رابطه استاد دانشجو نمره محور است . یعنی دانشجو فقط می گوید ارفاق کنید نمره بدهید و استاد هم می گوید اگر .... نمره می دهم یا درس بخوانید و نمره گدایی نکنید

اگر به دانشجویی بگویی برای فهمیدن و اموختن درس بخوان می گوید لطفا از خواب بیدار شوید

تحقیق های دانشجو ظرف یک ساعت از کافی نت ته خیابان تهیه می شود آن هم وقتی دانشجو می فهمد میان ترمش را بد داده و البته بعضی ها می گویند لطفا اول برگه مان را تصحیح کنید اگر نمره کم داشتیم برویم تحقیق بیاوریم !

اگر نمره دانشجویی کم شود زنگ می زند و ... و ... استاد را یکی می کند و یا مودبانه می گوید مثل این که شما از انداختن ما لذت می برید ویا خجالت نمی کشید چنین نمره بدی به ما داده اید .

روز معلم کسی به استاد تبریک نمی گوید البته اعضا هیئت علمی مستثنی هستند و از سوی ریاست تشویق می شوند . البته قبلا همه شام دعوت می شدند اما امسال به دلایل مالی فقط شعری نوشته و در دفتر اساتید نصب شده : ... جور استاد به ز مهر پدر

با این حال دانشگاه ما باحال ترین دانشگاه دنیاست چون روی بنر سفیدی که برای نظر پرسی انتخابات بر دیوار نصب شده یکی با خط درشت نوشته : اگه عشق همینه اگه زندگی اینه نمی خوام چشمام دنیا رو ببینه !

 

حیرت !

این روزها فقط باید انگشت حیرت به دندان گزید و حرفها و افشاگریهای مطرح را خواند و استغفرالله گویان دست به دعا برداشت : خدایا متشکرم که مرا جزو جماعت دروغگویان ، مفسدان ، اختلاس گران ، رشوه بگیران ، کوران و کران  فهم لا یعقلون و جیره خواران قرار نداده ای .

درماندگی

انسانها وقتی می فهمند که نمی توانند تغییری د ر محیط ایجاد کنند دست از تلاش بر می دارند و به شرایط بد کنونی خود قانع می شوند روان شناسان  به این سکون و سکوت درماندگی آموخته شده می گویند . درماندگی یعنی :

رفتار ، خواسته ها و گفتار ما تاثیری در تغییر شرایط جامعه ندارد . اگر اجناس گران را بخریم یا نخریم فرقی ندارد آنها باز هم گرانتر می شوند . اگر با آنها که دچار فساد مالی هستند برخورد بکنیم یا نکنیم باز هم آنها موفق هستند . رای بدهیم یا ندهیم فرقی نمی کند آن که قرار است انتخاب شود ، می شود ...

 

تنهایی

هر جای خانه خالی از توست

ای کاش وقتی می رفتی

جای خالی ات را با خود می بردی


سالی که گذشت

دلم می خواهد مفصل در باره سال نود و یک بنویسم اما از بس خسته ام  ذهنم را نمی توانم متمرکز کنم . چرا ما زنهای ایرانی سال نو را با خستگی شروع می کنیم ؟

 مشکل تنها خانه تکانی نیست . خرید و پر کردن یخچال و فریزر، گل کاری باغچه ها و پیش بینی هر چیزی که باعث شادمانی و آسایش خانواده بشود زن را خسته و ناتوان می کند . مدتهاست نوروز که از راه می رسد به خودم می گویم : خب پانزده روز گارسون ، آشپز و مستخدم تمام وقت هستی . خودت را آماده کن ... با این حال عید را دوست دارم . این روزهای پرشتاب و شلوغ را . دور هم بودن،گفتن و خندیدن و البته غذا پختن و خوردن .

حالا که تقریبا همه کارهای مربوط به عید تمام شده جلوی لپ تاپم نشسته ام و فکر می کنم که  بازهم یکسال از عمرمون گذشت . اماغصه هامون کمترنشد  .به جاش کاستی هامون بیشتر شد و بیشتراز همیشه  آه می کشیم .

امسال دخترم برای ادامه تحصیل عازم خارج از کشور شد و من به اندازه همه روزهایی که برای بزرگ شدنش زحمت کشیدم غصه خوردم . حالا که بعد از هفت ماه می خواهد برگردد احساس می کنم او کسی است که دارد جوانی من را زندگی می کند . اگر من در این سالها اوین را تجربه کردم او دانشگاهها و اساتید و دوستان خوب را تجربه می کند . آیا این برای یک مادر که روزگارسختی را پشت سر گذاشته قانع کننده ست ؟

هست و نیست . مهم قناعت و رضایت من نیست . مهم این است که بعد از این به خودم خواهم گفت سال نود و یک سالی بود که عزیزم برای همیشه ما و کشورش را ترک کرد . سالهای بعد  مادران دیگری هم چون من خواهند بود . هر سال عده ای کشورشان را به امید زندگی بهتر ترک خواهند کرد  و ما می مانیم وخاطره هاشون . راستی راستی  چه روزهای سختی بر ما گذشت و می گذرد. امیدوارم امسال معجزه  بشود و شادی و سرور و شادکامی مهمان خانه هامان باشد . امیدوارم ... واقعا امیدوارم گرانی ، تورم ، بیکاری ،دروغ ، فساد و استبداد دست از سرمان بردارد و ... امیدوارم هرگز امیدمان را از دست ندهیم .

نوروزتان پیروز

 

به یک دوست مهربان با ظاهری آراسته نیازمندیم !

بعد از سفر به خوزستان مرتب به این فکر می کنم که مطلبی در باره اش بنویسم اما نمی توانم . علتش هرچه هست مربوط می شود به دوستان خوب خوزستانی ام که در این سفر میزبان ما بودند . معمولا خیلی راحت می شود از بدی نوشت و از حس های آن خلاص شد اما نوشتن از خوبی و مهربانی دشوار است . وقتی می نویسی از حس خوبی که وجودت را پر کرده ، خالی می شوی و این چیزی نیست که من دلم بخواهد .

... نمی دانستم خوزستان جلگه ای سبز و با نشاط است . دیدن رنگ سبز چمنی دشتها ، گلهای ریز سفید و زرد ،مزارع نیشکر و گندم ، آبگیرهای کوچک و پرندگان دریایی جورواجور سخت شگفت زده ام کرد .  شهربه یاد ماندنی شوشتر با آبشارهاو بناهای  باستانی ، زیگورات چغازنبیل ، شوش و محوطه باستانی اش با  ستون ها و شیرهای سنگی هخامنشی اش . آبادان با اروند رود زیبا و بناهای سوراخ سوراخ به یاد مانده از جنگ ، خرمشهراز نو بنا شده ، شلمچه مظلوم  و موزه جنگ که می توانست هنرمندانه طراحی بشود  . اهواز و کارون و پل های زیبایش و البته فلافل خوشمزه و تندش . هیچیک از این دیدنی ها به اندازه خونگرمی و محبت مردم مهربان خوزستان مرا تحت تاثیر قرار نداد . همیشه فکر می کردم خوزستانی ها همان چیزی هستند که صدا و سیما تبلیغ می کند . مردمی که با چادر و حجاب زنانشان از خون شهدا پاسداری می کنند اما این سفر به من فهماند که خوزستانی ها را نمی شناسم . خانمهای خوش لباس و آراسته آبادانی و اهوازی که بی مزاحمت گشت ارشاد در مراکز خرید رفت و آمد می کردند و اطلاعیه ای که بر شیشه مغازه ای چسبانده شده بود : خانمی با ظاهری آراسته جهت فروشندگی نیازمندیم .

وقتی با خنده و تعجب این نوشته را خواندم دوست مهربانم گفت : عجیب نیست . همه همین طور می نویسند . توی روزنامه محلی هم همینه !

چقدر سفر خوب است . کاش می توانستم بیش از این سفر بروم و همه ایران را ببینم . سفر وقتی بهتر است که میزبانی با محبت داشته باشی. کسی که گرمای دوستی اش را تا زنده ای توی قلبت احساس  کنی .

همین جا از دوست عزیزم خشکه مقدس ، همسر صمیمی و خانواده با صفایش تشکر می کنم همیشه شاد و سرزنده و بر قرار باشید . ماهمیشه به دوستی شما نیازمندیم .

 

این طوری که ما هستیم ...

از وقتی سگ ماده ای  را برای نگهبانی به باغ برده ایم شاهد رفتارهایی هستم که بلانسبت خیلی شبیه رفتاری است که با ما زنها می شود مثال می زنم :

اوایل سگمان آزاد بود و می توانست توی باغها و مزارع گندم بچرخد و بدود و از زندگی اش لذت ببرد تا این که بالغ شد و سرو کله سگهای نر پیدا شدند که همه جا تعقیبش می کردند . تا این جای ماجرا مشکلی نبود اما خیلی زود مردم روستا شاکی و گله مند به سراغمان آمدند که سگ شما سگهای ما را از کار و زندگی گذاشته . آنها ،  گله را به امان خدا رها می کنند ومی آیند این جا .

 عین آدمهای گناهکار که فاسقی را امان داده ، توضیح دادیم  : ما نمی دانستیم این سگ ماده است وگرنه به روستا نمی آوردیم و حالا شما ببخشید زنجیرش می کنیم تا سگهایتان برایتان گوسفند داری بکنند .

اما ماجرا به همین جا ختم نشد . ما سگمان را بستیم ؛ اما سگهای آزاد روستا از زیر فنس  و در می آمدند و ما مجبور بودیم  نگهبانی بدهیم ، مواظب باشیم و سگهای مزاحم را دور کنیم . هرچند وقتی می خواستیم توی دشت گشت بزنیم سگمان را می بردیم و باز مزاحمها دنبالش می آمدند و ما خجالت می کشیدیم که توی روستا انگشت نما شده ایم و دلمان می خواست اصلا چنین سگی نداشتیم و می گفتیم کاش راهی بود و می شد  ماده بودنش را پنهان کنیم .

بدترین روز وقتی بود که به ناچار از وسط روستا گذشتیم و سگهای روستا دوره مان کردند و برای تصاحب سگ مان به جان هم افتادند و یکدیگر را خونین و مالین کردند . زنهای روستایی با خشم به ما گفتند که دیگر حق نداریم با این سگ به روستا بیاییم و ما به فکر افتادیم سگمان را سر به نیست کنیم و از شرش راحت شویم .

خوشبختانه کمی بعد او باردار شد و پسرانی به دنیا آورد . توله سگها بزرگ شدند و کار ما را راحت کردند . سگهای ماده را همان اول از بین بردیم تا چند باره شرمنده نشویم . حالا سگ مادر در زنجیر است و توله سگهای نر آزادند و چهار چشمی مواظبند و نمی گذارند سگ بیگانه ای وارد باغ بشود . مردم روستا با تمسخر نگاهمان می کنند چون می دانند بزودی توله سگها خود برای تصاحب مادرشان با هم خواهند جنگید . ما فکر می کنیم به اجبار وسط ماجرای فسق و فجوری افتاده ایم که آخر ندارد . مردم روستا می گویند سر به نیستش کنید و همسرم کم کم دارد راضی می شود .