از وقتی سگ ماده ای  را برای نگهبانی به باغ برده ایم شاهد رفتارهایی هستم که بلانسبت خیلی شبیه رفتاری است که با ما زنها می شود مثال می زنم :

اوایل سگمان آزاد بود و می توانست توی باغها و مزارع گندم بچرخد و بدود و از زندگی اش لذت ببرد تا این که بالغ شد و سرو کله سگهای نر پیدا شدند که همه جا تعقیبش می کردند . تا این جای ماجرا مشکلی نبود اما خیلی زود مردم روستا شاکی و گله مند به سراغمان آمدند که سگ شما سگهای ما را از کار و زندگی گذاشته . آنها ،  گله را به امان خدا رها می کنند ومی آیند این جا .

 عین آدمهای گناهکار که فاسقی را امان داده ، توضیح دادیم  : ما نمی دانستیم این سگ ماده است وگرنه به روستا نمی آوردیم و حالا شما ببخشید زنجیرش می کنیم تا سگهایتان برایتان گوسفند داری بکنند .

اما ماجرا به همین جا ختم نشد . ما سگمان را بستیم ؛ اما سگهای آزاد روستا از زیر فنس  و در می آمدند و ما مجبور بودیم  نگهبانی بدهیم ، مواظب باشیم و سگهای مزاحم را دور کنیم . هرچند وقتی می خواستیم توی دشت گشت بزنیم سگمان را می بردیم و باز مزاحمها دنبالش می آمدند و ما خجالت می کشیدیم که توی روستا انگشت نما شده ایم و دلمان می خواست اصلا چنین سگی نداشتیم و می گفتیم کاش راهی بود و می شد  ماده بودنش را پنهان کنیم .

بدترین روز وقتی بود که به ناچار از وسط روستا گذشتیم و سگهای روستا دوره مان کردند و برای تصاحب سگ مان به جان هم افتادند و یکدیگر را خونین و مالین کردند . زنهای روستایی با خشم به ما گفتند که دیگر حق نداریم با این سگ به روستا بیاییم و ما به فکر افتادیم سگمان را سر به نیست کنیم و از شرش راحت شویم .

خوشبختانه کمی بعد او باردار شد و پسرانی به دنیا آورد . توله سگها بزرگ شدند و کار ما را راحت کردند . سگهای ماده را همان اول از بین بردیم تا چند باره شرمنده نشویم . حالا سگ مادر در زنجیر است و توله سگهای نر آزادند و چهار چشمی مواظبند و نمی گذارند سگ بیگانه ای وارد باغ بشود . مردم روستا با تمسخر نگاهمان می کنند چون می دانند بزودی توله سگها خود برای تصاحب مادرشان با هم خواهند جنگید . ما فکر می کنیم به اجبار وسط ماجرای فسق و فجوری افتاده ایم که آخر ندارد . مردم روستا می گویند سر به نیستش کنید و همسرم کم کم دارد راضی می شود .