این طوری که ما هستیم ...
از وقتی سگ ماده ای را برای نگهبانی به باغ برده ایم شاهد رفتارهایی هستم که بلانسبت خیلی شبیه رفتاری است که با ما زنها می شود مثال می زنم :
اوایل سگمان آزاد بود و می توانست توی باغها و مزارع گندم بچرخد و بدود و از زندگی اش لذت ببرد تا این که بالغ شد و سرو کله سگهای نر پیدا شدند که همه جا تعقیبش می کردند . تا این جای ماجرا مشکلی نبود اما خیلی زود مردم روستا شاکی و گله مند به سراغمان آمدند که سگ شما سگهای ما را از کار و زندگی گذاشته . آنها ، گله را به امان خدا رها می کنند ومی آیند این جا .
عین آدمهای گناهکار که فاسقی را امان داده ، توضیح دادیم : ما نمی دانستیم این سگ ماده است وگرنه به روستا نمی آوردیم و حالا شما ببخشید زنجیرش می کنیم تا سگهایتان برایتان گوسفند داری بکنند .
اما ماجرا به همین جا ختم نشد . ما سگمان را بستیم ؛ اما سگهای آزاد روستا از زیر فنس و در می آمدند و ما مجبور بودیم نگهبانی بدهیم ، مواظب باشیم و سگهای مزاحم را دور کنیم . هرچند وقتی می خواستیم توی دشت گشت بزنیم سگمان را می بردیم و باز مزاحمها دنبالش می آمدند و ما خجالت می کشیدیم که توی روستا انگشت نما شده ایم و دلمان می خواست اصلا چنین سگی نداشتیم و می گفتیم کاش راهی بود و می شد ماده بودنش را پنهان کنیم .
بدترین روز وقتی بود که به ناچار از وسط روستا گذشتیم و سگهای روستا دوره مان کردند و برای تصاحب سگ مان به جان هم افتادند و یکدیگر را خونین و مالین کردند . زنهای روستایی با خشم به ما گفتند که دیگر حق نداریم با این سگ به روستا بیاییم و ما به فکر افتادیم سگمان را سر به نیست کنیم و از شرش راحت شویم .
خوشبختانه کمی بعد او باردار شد و پسرانی به دنیا آورد . توله سگها بزرگ شدند و کار ما را راحت کردند . سگهای ماده را همان اول از بین بردیم تا چند باره شرمنده نشویم . حالا سگ مادر در زنجیر است و توله سگهای نر آزادند و چهار چشمی مواظبند و نمی گذارند سگ بیگانه ای وارد باغ بشود . مردم روستا با تمسخر نگاهمان می کنند چون می دانند بزودی توله سگها خود برای تصاحب مادرشان با هم خواهند جنگید . ما فکر می کنیم به اجبار وسط ماجرای فسق و فجوری افتاده ایم که آخر ندارد . مردم روستا می گویند سر به نیستش کنید و همسرم کم کم دارد راضی می شود .