آه ...

دکتر سنتی می گه : خوبی ؟

- خوبم اما همش باید نفس بلند بکشم . انگار نفس کم می یارم .

- بهش می گن آه .

- بله آه می کشم مرتب .

دکتر نگاهی بهم می اندازه . کمی فکر می کنه . منتظرم یه جمله فلسفی تحویلم بده . یه چیزی مثل این که بگه آدمها اندازه آنچه می فهمند نیازمند آه هستند . اما او می گه : بگم علاجش چیه ؟

- بگو .

- تو ی چایی ات یه تکه پوست پرتقال بنداز .

- خوب می شم .

-خوب می شی .

.

.

.

پوست همه پرتقالهای دنیا رو هم که بریزم توی چایی ام جای یه لحظه نگاه توی چشمهای قشنگت را نمی گیره ...

ایمان بر باد رفته !

خفه شدم از بس خبر اختلاس و رشوه خواری شنیدم ... یکسو مردم نیازمند که هجوم می آورند به نوشتن نامه برای در خواست کمک وبه جای طلب حقوق واقعی خویش گدایی می کنند و  سوی دیگر حرامخوارانی که کک شان نمی گزد اگر از مقام و موقعیتشان سو استفاده های کلان کنند . ما را چه شده است . گویی ایمان از این سرزمین رخت بربسته است . گویی سرزمین ما را کفر فرا گرفته ...

چقدر زود دیر می شود

این روزها دست به هر کاری می زنم یکی پیدا می شه و می گه دیر شد .

میرم دنبال کار می گن ازت گذشته

میرم دنبال بیمه می گن سنت گذشته

لباس شاد می پوشم آینه بهم دهن کجی می کنه

به موهام گل می زنم بقیه نیشخند می زنن

انگار مدت زیادی از عمرم را در خواب بوده ام

که همه چی دیر شد

هر چند که برای خودم هیچوقت هیچ کاری دیر نیست

این روزها یکی از این دیر شده ها را فتح کردم

بقیه اش را هم فتح می کنم

حالا می بینی !