دکتر سنتی می گه : خوبی ؟

- خوبم اما همش باید نفس بلند بکشم . انگار نفس کم می یارم .

- بهش می گن آه .

- بله آه می کشم مرتب .

دکتر نگاهی بهم می اندازه . کمی فکر می کنه . منتظرم یه جمله فلسفی تحویلم بده . یه چیزی مثل این که بگه آدمها اندازه آنچه می فهمند نیازمند آه هستند . اما او می گه : بگم علاجش چیه ؟

- بگو .

- تو ی چایی ات یه تکه پوست پرتقال بنداز .

- خوب می شم .

-خوب می شی .

.

.

.

پوست همه پرتقالهای دنیا رو هم که بریزم توی چایی ام جای یه لحظه نگاه توی چشمهای قشنگت را نمی گیره ...