دلم می خواهد مفصل در باره سال نود و یک بنویسم اما از بس خسته ام  ذهنم را نمی توانم متمرکز کنم . چرا ما زنهای ایرانی سال نو را با خستگی شروع می کنیم ؟

 مشکل تنها خانه تکانی نیست . خرید و پر کردن یخچال و فریزر، گل کاری باغچه ها و پیش بینی هر چیزی که باعث شادمانی و آسایش خانواده بشود زن را خسته و ناتوان می کند . مدتهاست نوروز که از راه می رسد به خودم می گویم : خب پانزده روز گارسون ، آشپز و مستخدم تمام وقت هستی . خودت را آماده کن ... با این حال عید را دوست دارم . این روزهای پرشتاب و شلوغ را . دور هم بودن،گفتن و خندیدن و البته غذا پختن و خوردن .

حالا که تقریبا همه کارهای مربوط به عید تمام شده جلوی لپ تاپم نشسته ام و فکر می کنم که  بازهم یکسال از عمرمون گذشت . اماغصه هامون کمترنشد  .به جاش کاستی هامون بیشتر شد و بیشتراز همیشه  آه می کشیم .

امسال دخترم برای ادامه تحصیل عازم خارج از کشور شد و من به اندازه همه روزهایی که برای بزرگ شدنش زحمت کشیدم غصه خوردم . حالا که بعد از هفت ماه می خواهد برگردد احساس می کنم او کسی است که دارد جوانی من را زندگی می کند . اگر من در این سالها اوین را تجربه کردم او دانشگاهها و اساتید و دوستان خوب را تجربه می کند . آیا این برای یک مادر که روزگارسختی را پشت سر گذاشته قانع کننده ست ؟

هست و نیست . مهم قناعت و رضایت من نیست . مهم این است که بعد از این به خودم خواهم گفت سال نود و یک سالی بود که عزیزم برای همیشه ما و کشورش را ترک کرد . سالهای بعد  مادران دیگری هم چون من خواهند بود . هر سال عده ای کشورشان را به امید زندگی بهتر ترک خواهند کرد  و ما می مانیم وخاطره هاشون . راستی راستی  چه روزهای سختی بر ما گذشت و می گذرد. امیدوارم امسال معجزه  بشود و شادی و سرور و شادکامی مهمان خانه هامان باشد . امیدوارم ... واقعا امیدوارم گرانی ، تورم ، بیکاری ،دروغ ، فساد و استبداد دست از سرمان بردارد و ... امیدوارم هرگز امیدمان را از دست ندهیم .

نوروزتان پیروز